تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
شنبه شانزدهم آبان 1388 :: 20:52 :: به قلم : حسن

 

دستهایم :

گویی دستها حدود خود را فراموش کرده باشند . ابعادشان را گم کرده باشند ،

یادشان رفته باشد که تا دیروز برای برداشتن لقمه ای هم قاعده ای پیش فرض

را دنبال میکرده اند .  گویی بخواهم دستهایم را رها کنم . آنقدر رها که حس کنم

کنده شده اند . رفته اند تا که وسعت بینشان از شهر ها و کوه ها و دشت ها

بیشتر باشد و من با تمام وجود این همه را محکم در دست میگیرم . نگاهشان

میکنم . تا ته ته تهشان را . و انگار میتوانم تمام لایه های سنگی و سخت تصوراتم

را کنار بزنم و زل بزنم به سطح زلال و صاف و شیشه مانند سنگ ها و صخره ها و

کوه ها . همه را سخت در آغوش بگیرم تا باور کنم که هر آنچه بین دستهایم جا

دارد از وسعت آغوش من هم خیلی کوچکتر است . آنوقت خواهم توانست با خیال

راحت زمین بگذارمشان تا کمی استراحت کنند . تا کمی استراحت کنم . تا بتوانم

همه چیز را زمین بگذارم و  . . .

 

خیال نوشت :

چشمهایم را میبندم . تو را تصور میکنم که می آیی . تو را تصور میکنم که دستهایت پر

است از گل های زیبا . تو را تصور میکنم که نورانی هستی . تو را تصور میکنم که  . . . 

راستی چرا تو هیچگاه شبیه تصورات من نیستی ؟

 

یاد آوری :

وقتی سرت را بیش از اندازه بالا میگیری اولین اتفاقی که با آن روبرو خواهی شد اینست

که سرت به یک جایی گیر خواهد کرد .

 

                                                                                           .  .  .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 20:52 توسط : حسن |

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 :: 17:25 :: به قلم : حسن

 

بعضی ها اینجوریند  

روبرویم نشسته ای . نگاهم میکنی . طوری که انگار تا به حال مرا ندیده باشی .

طوری که گویی این اولین بار باشد که چشممان در چشم هم می افتد . به تو

فرصت میدهم . فرصت میدهم که خودت را پیدا کنی . آخر دست و پایت را گم

کرده ای . هول شده ای . از عرقی که روی پیشانی ات نشسته کاملا مشخص

است .  ولی انگار نه انگار . میخواهی با این حرکات اضطرابت را مخفی کنی .

اصلا از رو نمیروی . با اخم نگاهت میکنم . برایت دهن کجی میکنم . حالا بدجور

شاکی میشوی . شاید هم میترسی . گریه ات میگیرد . گریه ام میگیرد . آخر

طاقت اشک های تو را ندارم . نمیدانم چکار کنم . چرا اینطور شده ای . احساس

میکنم گمت کرده باشم . احساس غم سنگینی سینه ام را فرا میگیرد . تو

روبرویم باشی و من خوشحال نباشم ؟ تو باشی و اینطور اشکبار ؟ اشکهایت

را پاک میکنی . انگار یک غرور ذاتی نمی خواهد بگذارد کم بیاوری . باز  هم زل

میزنی به چشمهایم . اینبار من هم زل میزنم به چشمهایت . دقیق میشوم .

به نظرم تغییر کرده ای . عادی نیستی فکر کنم روی پیشانیت را لک گرفته . چند

وقت است تمیزت نکرده ام ؟  

 

یاد آوری :

بعضی جهان را متر میکنند به این بهانه که دو متر سهمیه ی شان هر کجای عالم

میتواند باشد .

 

دلخون نوشت :

با رفتنت هوا آنقدر سرد شد که نگاهم روی امتداد قدم هایت یخ زد .  

 

                                                                                  .  .  .  

 

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 17:25 توسط : حسن |

دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 10:46 :: به قلم : حسن

 

خوابم می آید . دلم یک خواب آرام و لذت بخش می خواهد . چشم هایم را

که میبندم به خواب عمیقی میروم و وارد رویا میشوم . خواب میبینم آسمان

به زمین نزدیک شده . آنقدر که با هر پرش میتوان به ابر ها رسید و شاید حتی

به ستاره ها . روی ابر ها بازی کرد و بعد از همان بالا به آرامی پایین پرید . ولی

اینبار آسمان به زمین اینقدر ها هم نزدیک نباشد . اتفاقا دوست دارم اینبار

آسمان از زمین خیلی هم دور باشد . اینقدر دور که این مسافت مثلا یک روز

تمام طول بکشد و همینطور که پایین می آیم از کنار همه چیز عبور کنم . از

کنار هواپیماها . از کنار ابر ها . از کنار بادکنک گازی هایی که همینطور بالا و

بالاتر میروند . از کنار پرنده هایی که اوج میگیرند . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام .

یعنی دقیقا از وقتی پرنده ها را دیده ام . دیگر معلوم است که حسابی به زمین

نزدیک شده ام . تمام تنم را هیجانی وصف ناشدنی فرا گرفته است . چیزی

بیشتر از هیجان وقتی که توانستم روی ابرها بپرم . چیزی بیشتر از هیجان

وقتی که دختر بچه ی 5 ساله ای دستانش را دور گردنت حلقه میکند و می گوید :

دوستت دارم .  و من هیجان زده ام . خوشحالم . ساختمان های بلند و آسمان

خراش ها بدجور خود نمایی میکنند . و من از اینها میترسم . من از این چیزهایی

که ابعاد بشر را متر میکند میترسم . غصه ام میگیرد . انگار که اینها تعیین کننده ی

مرزهای حقیقی انسانیت باشند و من باید برای اثبات بودنم به دربهای بسته شان

هی بکوبم . هی بکوبم و بعد یک نفر متر بدست بیرون بیاید و محیط و قطر و شعاع

و ارتفاع و ابعاد مرا حساب کند تا بخواهد بگوید حق دارم باشم یا نه . و من از این

متنفرم . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام . چیزی به زمین نمانده . هیجان به سر حد

خود رسیده است . فکر میکنم اینقدر به زمین نزدیک شده ام که تا به حال خود را

اینقدر صمیمی و نزدیک حس نکرده ام . پاهایم را پس از سقوطی یک روزه روی

زمین میگذارم .خیلی محکم فرود می آیم . طوری که زمین میلرزد . تمام زمین

شروع میکند به لرزیدن . خیلی شدید میلرزد و من از بس محکم به زمین خورده ام

که پاهایم تا زانو در زمین فرو میرود و انگار من خود زمین باشم من هم میلرزم .

اصلا این خود من هستم که دارم زمین را میلرزانم و عجب کار لذت بخشیست .

با تمام قوا به این کار ادامه میدهم . به دور و برم نگاه میکنم . تمام ساختمان های

بلند اطرافم مثل ژله های رنگارنگ از این سو به آن سو میروند  و من محکم و استوار

 ایستاده ام و به بزرگی و عظمت خودم مینگرم . به این همه گستردگی . . . من

خود زمین شده ام .

 

تذکر نوشت  :

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

 

کوتاه نوشت :

دنبال کلید چراغ میگشتم وقتی از روشنایی میگفتی .

 

                                                                         .  .  .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 10:46 توسط : حسن |

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 :: 15:21 :: به قلم : حسن

 

دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .

بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،

30 - 40  نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن

شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . . 

چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که

شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم

با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی

شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم

آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط

مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش

بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .

دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .

 

کوتاه نوشت :

دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،

دیوارها یا خدا ؟

 

کوتاه نوشت :

آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و

میمیرند .

 

دردنامه : 

مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن

من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .

 

                                                                             . . .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 15:21 توسط : حسن |

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 :: 22:56 :: به قلم : حسن

 

 

 

       باور کردن این صحنه ها برایم سخت است . انگار خیلی چیزهای با ارزش از

دست برود . واقعا تلخ است . و نکته ی قابل توجه هم اینکه ماشالله ، هزار ماشالله

این روزها همه در همه ی موارد سیاسی و امنیتی و جامعه شناسی صاحب نظر

هستند و راهکار میدهند و با همان تصور خود عمل میکنند و از دید خود یا محکوم

می کنند یا از دید طرف مقابل محکوم می شوند و یا هردو !!!! البته هرکسی نظر

خود را دارد ولی چیزی که دردناک است این واقعیت است که این محکوم کردن ها

و محکوم شدن ها و در گیری های به این شکل ، جز ایجاد شکاف بین مردم و ایجاد

هزینه های گزاف اجتماعی و اخلاقی و مالی و همچنین ایجاد تصویری تلخ در اذهان

عمومی چیزی به جا نخواهد گذاشت . از سمتی نحوه ی غلط و نادرست بخشی

از اعتراض ها را داریم که بدبختانه در بعضی نقاط با تحریک بعضی از گروه ها یا افراد

فرصت طلب به بد انحراف هایی کشیده میشود و در نتیجه ایجاد فضای نا امن اجتماعی

میکند که متاسفانه عده ای هم از این شرایط حداکثر سوء استفاده را مینمایند . در

طرف مقابل نیز نحوه ی غلط برخورد با اعتراض ها را داریم . مخصوصا با مردم عادی

و کسانی که تنها برای اعتراض آرام و طلب آنچه فکر میکنند صحیح است آمده اند .

کسانی که تنها در مورد سوال هایشان جواب میخواهند که متاسفانه در موارد زیادی

با برخورد های تند و غیر مسئولانه و ایجاد فضای ارعاب و برخورد بد ، مخصوصا با 

دانشجویان و جوانان و استفاده از ادبیات غلط تحریک آمیز در مقابل معترضین روبرو

شده است که خود باعث تحریک بیشتر و همچنین ایجاد فضا برای دخالت گروه های

خود سر و انجام حرکات وحشیانه ی بدون برنامه و نظارت میشود و آبروی کشور را

زیر سوال میبرد .

 

        اما چیزی که بیش از همه در این لحظه ذهن من را مشغول کرده است ایجاد

اختلاف بین مردم است . قرار گرفتن مردم در مقابل مردم چیزیست که جبران ناپذیر

است و بزرگترین آسیبی است که میتواند از طریق تبلیغات سوء رخ دهد . وحدت

مردم از همه چیز مهمتر است . اینکه مردم تحت هر شرایطی در کنار هم باقی

بمانند و به حریم های هم احترام بگذارند از هر چیزی مهمتر است . و در کنار آن

اعتراض مردم امری طبیعی و خواستی قانونیست مخصوصا که نسبت به آنچه فکر

میکنند رخ داده اعتراض دارند و طبیعتا رسیدگی به آن نیز امری ضروری بوده و

نباید در آن حتی ذره ای کوتاهی شود . و صد البته دامنه ی این اعتراض ها نباید

به جایی برسد که مردم را مجبور به پرداخت هزینه های جبران ناپذیر کند و باعث

شود گروه های مردمی در مقابل هم قرار بگیرند . هرگونه خواسته ای باید در مسیر

حفظ امنیت و جلوگیری از آسیب دیدن بیشتر همین مردم باشد . قرار نیست مردم

هزینه های سنگینی به قیمت های گزاف بپردازند و آخر سر نیز  سر خورده و مایوس 

از نتیجه نگرفتن و آسیب دیدن باقی بمانند .

 

        با توجه به مسائل فوق الذکر ، چه مسئولین دولتی و چه گروه های سیاسی

مختلف اعم از موافق و مخالف و یا هر کسی که باعث ایجاد چنین فضایی بشود ، 

حال میخواهد از هر طریقی باشد ( چه استفاده از ادبیات و برخورد غلط ، چه جبهه

گیری ها و تقسیم مردم به اقشار مختلف و دادن نسبت های ناروا و توهین به افکار

هم ، چه دادن اطلاعات غلط در جهت تحریک مردم ، چه استفاده ی غیر مسئولانه و 

غیر اصولی از نیروهای دولتی و غیر دولتی علیه مردم و چه و چه و چه . . .  ) و مردم

را در مسیری هدف دهی کند که در مقابل هم قرار بگیرند ، با هم درگیر شوند ، یا

همدیگر را محکوم کنند یا ایجاد فضایی نماید که مجبور به پرداخت هزینه های سنگین

شوند ، خارج از این بحث که چه کسی راست میگوید و چه کسی اشتباه میکند در

هر صورت همگی مقصر این اتفاقات خواهند بود و باید جوابگوی قطره قطره ی این

خون ها باشند .

 

 پ . ن : برای خیلی چیزها متاسفم . برای خیلی چیزها که جان را به

درد می آورند . متاسفم برای چوب ها ، متاسفم برای آهن ها ، متاسفم 

برای آتش ، متاسفم برای سنگ ها ، متاسفم برای باتوم ها ، متاسفم 

برای دستها . متاسفم برای کسانی که خودی و غریبه را تفکیک نمیکنند . 

متاسفم برای خون بی گناهی که . . .  متاسفم برای گلوله ای که  . . .

 

 

                                                                           . . . 

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 22:56 توسط : حسن |

جمعه سی ام اسفند 1387 :: 0:56 :: به قلم : حسن

 

اول نوشت :

در این راستا که هم اکنون خیل مشتاقان ادب و فرهنگ این مرز و بوم صف کشیدن و

فقط چشمشون به صفحه ی وب این بنده ی حقیر دوخته شده که من خیر سرم

دو کلمه در وصف پایان این سال و شروع اون سال بنویسم و اگه احیانا روم به دیوار

گلاب به روتون ننویسم عیدشون عید نمیشه و سالشون تحویل نمیشه و این لوله

توپه که باید بنگ شلیک بکنه نم میکشه و اینا ( مشکل خود تحویل گیریه نیازی

نیست دنبال چیز دیگه ای بگردین ) لذا من در این راستا تصمیم گرفتم برای آرامش

اذهان این عزیزان و یاران دلسوخته ی ادب این مرز و بوم هم که شده یه کم نطق کنم

و همی در و گوهر و از همینها که میگن ببارم و همه رو _ بلا به دور  _ محظوظ کنم .

(کلا به این جملات توجه خاصی مبزول نداشته ، بخوانید و بگذرید . محض دل خوش

کنک خودم بود . )

بالاخره هرجور که بود این سال 87 هم با همه ی بالا و پایینش . حرف و حدیثاش .

تجربه های جدیدش . آدمای تازه اش که با ورودشون تحول ایجاد کردن . یا اینکه با

ورودشون عجیب زیر رو رو کردن همه چیز رو و رفتن . یا آدمای قدیمی که نموندن و

جدا شدن و به خاطره ها پیوستن و غیره و غیره . . .  آخرین شن ریزه هاشم داره از

ساعت شنی  تاریخ میریزه پایین و چیزی ازش نمونده .

هر جور که بود و هرجور که گذشت برای من سال با ارزشی بود . چیزهایی توش

بدست آوردم که کلی بهم نگاه های تازه داد . تجربیاتی که شاید برام خیلی تازگی

داشت و . . .

لحظه های آخر همیشه برای خودش یه حس و حال خاصی داره . البته قدیما یه کم

حس و حالش خاص تر بود . وقتی مامان بزرگ زنده بود . وقتی جمع  جمع تر بود 

و وقتی  . . .

ولی هیچی نباید لذت این لحظات آخر و شروعی تازه رو خراب کنه . اصلا الان که

جای این حرفا نیست . تازگی داره موج میزنه . باید به همین چسبید. باقیشم

مسیر طبیعیه حیاته دیگه .

انشالله که سال دیگه برای همه پر باشه از برکت و خیر . پر باشه از نور و معنویت

و عشق  .

 

 

کوتاه نوشت  :

سرخی عاشقانه اش را که در آغوش بگیری تیزی خار هم میشود نمک ماجرا .

 

دلخون نوشت :

منم و رنج سالها التماس برای رنج

 

عجب نامه :

تو را که زیر خاک کردند درختان بار بهتری دادند . عجب !! یعنی میتوان گفت تو هم

به کار آمدی ؟

 

 

                                                                   عیدتون مبارک  . . .

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 0:56 توسط : حسن |

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 :: 17:50 :: به قلم : حسن
 

اول نوشت  :

بغضم می گیرد از آفتابی که گرما ندارد . بغضم می گیرد از دستهای

بسته ای که داعیه ی دستگیری دارند . بغضم می گیرد از چشمهای

کور راهنما . بغضم می گیرد از تقویم خاک خورده وقدیمی روی طاقچه

که تنها معیار روزهای رفته ی من است . بغضم می گیرد از اینکه زیر

هر آنچه از تصویری خیالی که می خواهند مدفونم . بغضم می گیرد از

خودم . از اینکه به این راحتی تمام شدنم را باور کنم . من نمیخواهم به

این سادگی باشد .

 

کات :

خود را خیزان خیزان به کنار دیوار کشید . زانوهایش را در آغوش گرفت .

سرش را بر کف پوش سرامیکی کف اتاق گذاشت . سخت بود ولی حس

تنهاییش را معنا میکرد . چشمهایش را بست . انگار که روی تلی از افکار

سرکوب شده ، خود را آنقدر بچلاند که هرچه هست از درونش بیرون بریزد .

صدا فریاد میزد : " عاشق نبوده ای ولی معشوق را همیشه خوب بازی

کرده ای "

دستهایش کم کم شل میشد و چشمها بی حال .

 

 کوتاه نوشت :

دستانت چه بوی گلی می دهد عزیزم . لطفا اینقدر گل های باغچه را نکن .

چشم ؟ !!!

 

دلخون نوشت :

عجیب بود . . .  اما پیرمرد راستی راستی زیر لحافی که نبود از سرما جان

داد .  ... !!!

 

اخیرا به این نتیجه رسیده ام :

عده ای برای اینکه کسی پا در کفششان نکند میخ در کفششان فرو میکنند .

 

                                                                                               . . .

 

((پ . ن : از اینکه یه کم تنبل شدم عذر میخوام . هستم البته و جایی نمیرم ولی  اگه کمتر بودم ببخشید .))

 

+ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 17:50 توسط : حسن |

جمعه هجدهم بهمن 1387 :: 13:31 :: به قلم : حسن
 

اول نوشت :

 

لاشه ی حیوان کنج خرابه افتاده ، کودک با حالتی وحشتزده ، تنها

نشسته است و تکه سنگی در دست ، زل زده است به بدن بی جان

حیوان . از جایش بر می خیزد . قطره ای اشک روی صورتش جاری

می شود . با خود می اندیشد : ( آیا دوستش داشتم ؟ !!! ) . کمی صبر

می کند . با دقت نگاه می کند . چشمانش را با آستینش پاک می کند .

سرش را بالا می آورد . راهش را کج می کند و می رود .

 

درد دل :

 

افسانه هایت را حرام نکن !!هر بار که شروع می کنی چیزی را ماله

بکشی ، تمام آسمان و ریسمان های بشریت را به هم می بافی .

افسانه هایت را مصرف نکن . هم کاغذ های ذهن من برای خط خطی

شدن جای کافی ندارد هم آتش که گر بگیرد اینها مثل خوراک می مانند .

و من برای تو از همین هاست که می ترسم .

 

 

پ . ن : خیالم را که ول می کنم اثبات میکند انصافا خوب بلد است بچرد .

هرجا که بخواهد سرک میکشد .

 

                                                                                           .  .  .

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 ساعت 13:31 توسط : حسن |

دوشنبه نهم دی 1387 :: 2:30 :: به قلم : حسن

 

اول نوشت :

 

باز این چه شورش است ، که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و ، چه عزا و ، چه ماتم است ؟

باز این چه رستخیز عظیم است ، کز زمین

بی نفخ صور ، خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره ، باز دمید از کجا ، کزو

کار جهان و ، وضع جهان ، جمله درهم است

گویا طلوع  می کند از مغرب ، آفتاب

کآشوب ، در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا ، بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس ، که جای ملال نیست

سرهای قدسیان ، همه بر زانوی غم است

جن و ملک ، بر آدمیان ، نوحه میکنند

گویا ، عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین ، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا ، حسین

 

 

بر خوان غم ، چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید ، آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیر النسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه در آن دشت ، کوفیان

بس نخل ها زگلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم ، دریده گریبان ، گشوده موی

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب    **

 

 

دوم نوشت :

 

صدای محرم است که می آید . ماه خلوص و تسلیم محض . ماه  تجلی همه ی

خوبی ها در مقابل تمام زشتی ها . ماه مقابله با کج اندیشی و انحراف و انحطاط

و بت فروشی و بت پرستی .

حسین (ع ) حقیقتی همیشه زنده است ، که فریاد  مظلومانه ی عدالت جویی و

عدالت خواهی اش را از آن سوی غاضریه تا همه ی مرزهای عالم می رساند .

ایام شهادت مظلومانه ی حسین بن علی (ع) و یاران با وفای  ایشان را به محضر

امام زمان (عج) و همه شیعیان حضرتش تسلیت میگویم .

 

 

اشک نامه  :

 

وقایع غزه هرروز دردناک تر از قبل ادامه داره . هر روز بر تعداد کشتگان

بی گناه افزوده میشه . چیزی که دل آدم رو چنگ میزنه ، این ظلم و

جنایت علنیه .  پس این مدافعان حقوق بشر کجان که ببینن بشر تا کجا

میتونه وحشی باشه . تا کجا میتونه بی رحم باشه . اصلا خارج از بحث

تمامی مفاهیم و ارزش های دینی یا غیر دینی ، این وسط انسان چی

میشه ؟ پس حقایق انسانی چی میشن ؟ این بشر قراره تا کجا تو گند

و کثافت غرق بشه ؟ چطور ممکنه که انسان تا این حد از حدود انسانی

نزول کنه و به حیوون بدل بشه ؟ نمیدونم چی بگم .

 

 

**  بند اول و چهارم از دوازده بند محتشم .

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 2:30 توسط : حسن |

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 :: 18:0 :: به قلم : حسن
 

هر بار که این تصویر رو نگاه میکنم بیشتر از قبل فکر میکنم حقیقتی انکار

ناشدنی رو نشون میده . قبلا یه بار از این عکس تو وبلاگم استفاده کردم و

اون موقع منبعش رو هم یادم بود که الان یادم نیست . تقریبا اگه اشتباه

نکنم اواخر تابستان 8۶ بود . البته بعد برش داشتم .

 

 

 

تمام اطرافم را حجمی از شعار ها و زبان های وراج پر کرده است . انگار آدمها اینقدر

در این کثافات غرق شده اند که چشمهایشان را که باز میکنند تنها کثافت میبینند و

فکر میکند همین درست است . حالم بهم میخورد . احساس میکنم میخواهم بالا

بیاورم . تمام این لحظات را ، تمام سهمم از دنیایی را که در آن انسان اینقدر حقیر

است . میخواهم بالا بیاورم تمام روزهایی را که امید داشتم انسان غیر از معنایی

خیالی از تصویری دوست داشتنی به حقیقتی از یک ارزش بدل شود . این روزها در

فاجعه ی غزه عده ای را به توپ میبندند و ذره ذره میکشند و کسی صدایش هم در

نمی آید . این روزها از خوش بو ترین عطر ها هم بوی گند لجن به مشام میرسد .

این روزها که همه چیز فقط شعار است و شعار . این روزها که فقط یاد گرفته ایم زر

بزنیم . حالم بهم میخورد .

 

 پ . ن : بهتره یه توضیح مختصر در مورد عکس بدم . به اون چیزیکه اون زیره و مثل یه بدن

میمونه دقت کنید  که انگار پایی روی سینه اش قرار گرفته و سمت چپ که انگار دستی

قدرتمند و محکم از دل همان بدن بیرون اومده و برای اون ظالم مثل یه پای دیگه عمل کرده

تا سرپا نگهش داره . ظلم فقط و فقط به این شکل سرپا میمونه . بقیه اش رو با همین دیدگاه

نگاه کنید و برداشت کنید .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 18:0 توسط : حسن |

شنبه سی ام شهریور 1387 :: 13:1 :: به قلم : حسن

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم v انا انزلناه فی لیلة القدر v

و ما ادراک ما لیلة القدر v لیلة القدر خیر من الف شهر v

تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر v

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

به نام خداوند بخشایشگر مهربان v ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم v

و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟! v شب قدر بهتر از هزار ماه است v

فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند v

شبی است سرشار از سلامت تا طلوع سپیده. (قرآن کریم، سوره قدر)

 

 

اول نوشت :

 

شب وصل است و او را خوش ترین ساعات و اوقات است

طبیب عالمی مجروح و ممنوع الملاقات است

 

علی (ع) ساعت به ساعت میرود تا مرز بیهوشی

چراغ عشق و ایمان می گذارد رو به خاموشی

 

نمی گویم دو تا فرقش به محراب عبادت شد

علی (ع) از استخوان مانده در حلقوم راحت شد

 

صدای واعلیا تا به گردون می رود امشب

ز چشم زینب و فرق علی (ع) خون میرود امشب

 

غم امشب از در و دیوار های کوفه می بارد

زمین را خاک بر سر شد زمان گم کرده ای دارد  . **

 

 

**  از کتاب ( دل سنگ آب شد ) از علی انسانی

 

دوم نوشت :

 

پسرک دلش گرفته بود . دلش دستهای بزرگی میخواست

که بیاید بغلش کند . مثل ان وقت ها که کوچولو تر بود . مثل

آن وقتها که بابا بلندش می کرد و او می رفت و می رفت تا

خود آسمان و بر می گشت . تا خود ابر ها و اینقدر بابا زور

داشت که وقتی می گفت : ( ققسی کجایی ؟ ) پسرک از

بالای ابر ها جواب میداد : ( بالا ) و واقعا بالا بود .  پسرک دلش

می خواست یک بار دیگر بالا باشد . دلش میخواست تنها یک

بار دیگر  .  ولی بابا که رفت  . . .

 

 

تلقین :

 

کودک آرزو هایم را موسی وار درون سبدی بر آب

روان حیات رها کرده ام شاید که روزی پیامبر گونه

سر براورد و مرا نیز برهاند .

 

دلخون نوشت :

دیواره های آهنی قفس را که شکست فکر کرد دیگر

رها شده و بال خواهد زد و خواهد پرید ولی حساب

دیواره های گوشتی قفس دل را نکرده بود .

 

 

 

توی این شبهای پر برکت و عزیز از همه ی دوستان التماس دعا دارم .

 

پ . ن : کلاسای دانشگاه هم شروع شد و برنامه یه کم فشرده .

اگه کم پیدا شدم و یا با تاخیر سر زدم . به بزرگیتون ببخشید .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 13:1 توسط : حسن |

یکشنبه هفدهم شهریور 1387 :: 12:22 :: به قلم : حسن

    

         اول نوشت :

 

زمان ایستاده بود . انگار فرصت داده بودند که اول هرچه را میخواهی

دوباره دوره کنی . بعد ادامه بدهی . حتی یادم هست . آری دقیق یادم

هست که گفتند : هرکه را میخواهی بکش . هرکه را میخواهی نجات

بده . آری حتی گفتند و خودم با همین گوشهای خودم شنیدم که

گفتند : زمان ایستاده است و تو حق انتخاب داری که تصمیم بگیری

و با هرچیز که میخواهی بازی کنی . این بار همه چیز زیر دست قدرت

توست . زمان ایستاده بود و تنها و تنها یک چیز تلخ بود . آخر به من

گفتند فقط یک روز فرصت داری . و من در یک روز چه میتوانستم انجام

دهم . در یک روز مگر چند جان میتوانستم نجات دهم . در یک روز چند

تغییر و تحول میتوانستم ایجاد کنم . زمان ایستاده بود و من محصور در

حصار زمان بودم . و زمان حرکت می کرد . و من در یک روز دقایق اول

را تنها دل سوزاندم . و حسرت خوردم . و نگاه کردم و با درد های

همگان گریستم . دقایق دیگر را با غرور به حماقت بی حد و حصر بشر

خندیدم . به درد های بی دلیل . به بی کفایتی و بی شعوری ذاتی  و

در دقایق بعد بی تفاوتی بود و زندگی در جمع ناشناخته ها . و من

یک روز برایم کم بود که بتوانم مشکلات بشر را حل کنم . پس چه

سود . من دلم را سوزاندم و زمان با اینکه ایستاد به من پشت کرد

پس من کاری نمیتوانستم انجام دهم . من بیشتر از این از دستم

بر نمی آمد . من . . .

 

کوتاه نوشت :

لزومی ندیده ام که هر بادبادک بازی از اوج ارتفاع بادبادک خود مطلع

باشد ولی همیشه فکر کرده ام هر بادبادک سازی باید بداند آنچه

ساخته است تا کجا بالا خواهد رفت .

 

دلخون نوشت :

گاهی که بیش از حد بیکار مینشینم ، فکر میکنم تنها

اندیشه ها ، فقط به درد لای جرز میخورند و بس .

 

 

 

          در این ماه پر برکت زندگیتون سرشار از خیر و نور باشه ان شالله .

 

                                                                      التماس دعا .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 12:22 توسط : حسن |

پنجشنبه هفتم شهریور 1387 :: 16:37 :: به قلم : حسن

 

 

      اول نوشت  :

 

 

نشسته بود توی اتاق و زانوهاش رو بغل کرده بود . تمام دنیا

روی سرش خراب شده بود . تمام ذهنش آغشته از دردی بود

که تصورش رو هم هیچ وقت نمیکرد . از دست دادن . یعنی

چی این عبارت ؟ کجای دلش میتونست جاش بده ؟ چطور

باید باهاش کنار بیاد ؟ این یعنی دیگه نمیبینتش ؟ این یعنی

دیگه تموم شد و رفت ؟ چه خاطراتی با هم داشتن . چه روزها و

شب هایی با هم گذروندن . چه آرزوهایی که براشون براورده شد .

دلش درد گرفته بود . آرزو هاش درد گرفته بود . یه جور درد

تنهایی . غصه اش گرفته بود . دندون هاش رو روی هم فشار میداد

و فشار میداد و سعی میکرد بغضش رو قورت بده بره پایین . چرا

باید رهاش کنه ؟ مگه براش وقت نگذاشت ؟ مگه خودش تنهای

تنها عاشقش نبود ؟ پس چرا ؟ پسر کوچولو به درقفس نگاه می کرد

و زل زده بود به جای خالی پرنده ی کوچولوش .

 

 

 

    مهری نوشت  :

 

 

من که می دانم شب به انهدام روزمیاید

وغصه برای دگرگونی شادی من

اسمان ترک می خورد

و روز در آینه ی باران می شکفد

اما صورتک درهم گره خورده ی این سوی پنجره

به آفتابی شدن آن سوی دهلیز هنوز امیدوار است . . .

 

 

                (بابت هدیه متشکرم )

 

 

 

     دلخون نوشت  :

 

 

مرد خیلی گیج بود . اعصابش به هم ریخته بود . نمیدانست باید چه

کار کند . به سمت دستشویی رفت . از داخل قفسه تیغ را برداشت 

و پوست سر خود را برید . با چکش و تیشه جمجمه ی خود را شکست

و مغز را بیرون کشید و روی میز گذاشت . بعد رفت روی تخت دراز

کشید حالا میتوانست با تمام وجود احساس آرامش کند هرچند تصوری

هم از احساس آرامش نداشت .

 

 

 

پ . ن : الان احساس میکنم از اون حالت خمودی اومدم بیرون . امروز

دوباره تونستم چند صفحه بنویسم . یه کم بهترم .

 

 

 

                                                      با بهترین آرزوها  . . .

 

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ساعت 16:37 توسط : حسن |

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 :: 13:8 :: به قلم : حسن

 

 

اول نوشت :

 

میلاد با سعادت منجی عالم بشریت

امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف )

بر همه ی منتظران و عاشقان

مبارک باد

 

 

 

آقا سلام .

آقا آنقدر دلم میخواهد برایتان هر آنچه در دل دارم را فریاد بزنم .

اما واژه ها از زیر دستانم فرار میکنند . انگار انگشتانم به دنبال

کلمات مثال کوری است که دست بر سطح زمین به دنبال شی یی

میگردد و التماس کنان و به سختی پیش می آید . روسیاهم . قبول .

ولی جز این درب جایی را نمیشناسم . به حق همین ایام با همه ی

روسیاهی به گدایی محبت آمده ام .

   

 

** ای گمشدگان دلیل خواهد آمد

     بت های زمان خلیل خواهد آمد

 

    از سامریان و کبر فرعون چه باک

    موسی و عصا و نیل خواهد آمد

 

 

 

 

دل خون نوشت :

 

 

بوی دود می آید  .  بوی سوختن می آید .  بوی تکه های سوخته ی

اشیا . آخر خانه مان آتش گرفته است . آخر همه چیز در لهیب آتش

می سوزد . من نگاه می کنم . خانه می سوزد . مبل می سوزد . گل

می سوزد . فرش می سوزد . کتاب هایم . فیلم هایم . کمد لباس هایم

می سوزد . خاطراتم  می سوزد . نگاه , خنده , فریاد , شادی , غم ,

گریه , روز , شب , رختخواب , صندلی , وسایل شخصی , دفتر تلفن ,

تمام من  میسوزد . ایستاده ام , نگاه می کنم . تمام سعیم را میکنم .

که نگاه کنم ولی نگاه هم میسوزد . خاطراتم می سوزد . می سوزد .

دنیا می سوزد . دنیای من می سوزد .

 

 

پ . ن : چیزی به نیمه ی شعبان نمونده .  بوی ماه رمضان هم

هر روز پر شور تر به مشام میرسه . در این ایام من رو از دعای

خیرتون فراموش نکنید .

 

 **  (دل سنگ آب شد از علی انسانی )

 

 

                                                  

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 13:8 توسط : حسن |

سه شنبه هشتم مرداد 1387 :: 16:25 :: به قلم : حسن

 

 

 __  اتاق

 

             کسی داخل اتاق , روی صندلی چوبی و سخت گوشه ی دیوار

نشسته و به زمین چشم دوخته است . خیلی وقت است که سرش را بلند

نکرده و به اطراف نگاهی نینداخته است . اتاق کوچک است . خیلی کوچک .

در این اتاق تنها یک صندلی هست و بس , و مرد که از صبح تا شب و از

شب تا صبح  تمام وقت روی آن صندلی نشسته است . گویا روی آن صندلی

 زندگی میکند . او باید  همیشه روی صندلی بنشیند . آخر اگر از روی

صندلی برخیزد از حقوقش پا را فراتر گذاشته است .

حقوقش چیست ؟ که بنشیند  . که چشم هایش رو به زمین باشد .

چطور از حقوقش پا را فراتر گذاشته ؟ اگر برخیزد . اگر از جایش برخیزد .

آنگاه احتمال آن هم هست که بخواهد در اتاق راه برود . آخر اتاق کوچک

است و جا خیلی کم . تازه در طرف دیگر اتاق هم شخص دیگری نشسته

است . ممکن است جا کم بیاید ممکن است به آن شخص دیگر ظلم شود .

ممکن است حقوق او ضایع شود . و با این حساب از حقوق خود نیز غافل

شود . ممکن است خودش ناخواسته به خود ظلم کند . آیا رواست که

بگذاریم کسی به خود ظلم کند ؟ مگر ما خیر و صلاحش را نمیخواهیم .

باید روی صندلی بنشیند . صندلی بهترین جواب است . بیشترین بازدهی را

دارد . حال که روی صندلی نشسته است چه لزومی دارد که اطراف را نگاه

کند . اتاق که کوچک است . تازه فردی دیگر هم در طرف دیگر اتاق

نشسته است . اتاق هم تنها یک پنجره دارد که آنهم کسی به یاد نمی آورد

چه زمان باز بوده است . روی صندلی نشسته است . هیچ نمیگوید . نمیخندد .

نمی گرید . نگاه نمیکند . گوش نمیدهد . تمام سعیش را میکند که دیده

نشود . شاید سعی میکند که نباشد . در طرف دیگر اتاق , فرد دیگری

روی مبل راحتی زیبای نشسته است . روبرویش میز زیبایی قرار دارد .

روی میز یک گلدان . یک تلفن . یک کامپیوتر . و یک سری وسایل لازم .

فرد صورتش انعطاف ندارد . حالت گریه و خنده و شادی و غم او یکسان

است . نشسته است و خود را روی مبل تکان میدهد . راحتتر مینشیند . زل

زده است به مرد طرف مقابل اتاق . فضای بزرگ و خوبی است . خوب

جادار است . کلا جای راحت و مناسبی است . شرایط کاری هم که عالیست .

کلا رضایت بخش است . تنها اشکال یک چیز است . آن هم مرد طرف

مقابل . خیلی روی اعصاب است . کاش میشد از شرش خلاص شد . کاش

میشد کلکش را کند . ولی  . . . 

 

مرد تنها روی صندلی چوبی از نشستن خسته شده است . خود را تکان

میدهد . . .

 

 

 

پ . ن :  حلول  ماه مبارک شعبان و اعیاد شعبانیه را به

همه تبریک و تهنیت عرض میکنم و انشالله که ایامی 

سرشار از معنویت ، شور ، عشق و نور داشته باشید .

 

 

                                                                        

                                                                    موفق و ایام به کام . . .

 

 

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 16:25 توسط : حسن |

جمعه چهاردهم تیر 1387 :: 18:19 :: به قلم : حسن

 

 

اول نوشت :

 

          دستم را ثابت نگه داشته ام . آخر رویش پروانه نشسته است .

نمی خواهم بپرد . دوستش دارم . زل زده ام به زیبایی بال هایش . تمام

سعیم را میکنم که فقط و فقط احساس آرامش کند . حتی وقتی تمام

ماهیچه های دستم از درد التماس میکند . حتی وقتی انگار یک وزنه ی

دویست کیلویی به دستم آویزان شده است . پروانه هم انگار خستگی در

کردنش تمامی ندارد . البته اشکالی ندارد ولی هی در دلم بهش میگویم

خودت بپر  . خودت بپر که نمیخواهم من بگویم بروی . چرا اینقدر

بی رحمی؟ چرا اینقدر مرا آزار میدهی ؟ بعد از خودم خجالت میکشم .

از افکاری که از ذهنم گذشته خجالت میکشم . به زیبایی پروانه نگاه

میکنم . آیا عاشقش بوده ام ؟ چرا به خودم اینهمه فشار میاورم . یعنی

فقط به خاطر اینکه زیباست ؟ پروانه بی توجه به این همه خیال و فشار و

احساس میپرد . دلم هوری میریزد . بلند میشوم و دنبالش راه میفتم . باید

دنبالش بروم . انگار که مثلا خوشم بیاید تصور کنم عاشقش هستم . بهم

احساس خوبی میدهد  . نمی خواهم تنهایش بگذارم . دنبالش میروم و

پروانه بال میزند . میچرخد . بالاتر میرود و برای لحظاتی گم میشود . غصه

تمام دلم را میگیرد . اشک و بغض چشمها و گلویم را احاطه میکند . هی

نگاه میکنم . هی میگردم . اینطرف را . آن طرف را . کجا رفتی ؟ چشم هایم

پیاپی از گوشه ای به گوشه ی دیگر می چرخد . عصبانی شده ام . از دست

خودم عصبانی هستم . چرا نگهش نداشتم ؟ باید می گرفتمش . باید نگهش

می داشتم . بعد مثلا می انداختمش در یک ظرف شیشه ای که بزرگ هم

باشد . جایش راحت خواهد بود . چقدر دوستش دارم . هر لحظه  احساس

 میکنم بیشتر عاشقش میشوم . مثل اینکه ذهنم همه چیز را زیبا تحلیل کند .

از درونم چیزی انگار در گوشم فریاد میزند  قشنگ  قشنگ  قشنگ . داد

میزند . فریاد میکشد و چه لذت بخش فریاد میکشد . به گشتن ادامه

میدهم . اول که پیدا کنمش , میگیرمش . نمی گذارم که دیگر از دستم

فرار کند . بعد برایش دنبال همان شیشه ی بزرگ خواهم گشت . آخر

من دوستش دارم . عاشق نگاه کردنش هستم . کاش میشد روی دستم

بگذارمش . قشنگ تر است . ولی حیف . می پرد . من اصلا از گشتن و

التماس کردن و بالا و پایین رفتن خوشم نمی آید . باید داشته باشمش .

آخر خیلی خوب است . به من احساس فوق العاده ای میدهد . آها . انجاست .

خودش است . همان که انجا نشسته . کجا نشسته ؟ چرا آنجا نشسته . من

که اینهمه دوستش دارم . پس این همه علاقه ی من چه میشود . یعنی برایش

اصلا مهم نیست ؟ اصلا حالا که اینجور شد من هم طردش میکنم . اصلا

دیگر دوستش نخواهم داشت . دیگر عاشقش نخواهم بود . آخر او لیاقتش

را ندارد . اصلا من چرا باید عاشق چنین موجود حقیری باشم . مگر این

موجود حقیر و بی ارزش چیست که من بخواهم محبت و عشق خود را

نثارش کنم . اصلا من عاشق  خودم هستم .  به اوهم هیچ احتیاجی نیست .

 

 

 

دلخون نوشت :

می خندید از آن جهت که همه میخندیدند . و اگر کسی نمیخندید , بد

میشد  بهمین دلیل بود که خنده ها از تلخ ترین نیشخندها نیز کریهتر

و جانکاه تر  بود .

 

پ . ن : حلول ماه رجب و اعیاد پیش رو  رو تبریک میگم .

 

پ . ن ۲ :  این متن به صورت کنایی نوشته شده و منظور

از عبارات ، کنایه زدن و تصویر کردن شکل و شمایل اینگونه

دوست داشتن هاست .

 

 

                                                               موفق . . .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 18:19 توسط : حسن |

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 :: 2:36 :: به قلم : حسن

 

    اول نوشت :

 

__ تسبیح

 

       دانه های تسبیح  مادر بزرگ , بزرگ بود . آنقدر بزرگ بود , که هی

دلت میخواست , آنها را کف دستت بگیری و فشار بدهی . یا تسبیح را دور

سرت تاب بدهی . بالا و پایین بپری . قهقه بخندی . بعد هی یک صدایی

بگوید : ماشالله . خدا حفظت کنه . بیا دیگه . بیارش .  بیا اینجا بشین .

آنوقت قل قل خوران روی قالی خودت را برسانی به مادر بزرگ .

        دانه های تسبیح مادر بزرگ , بزرگ بود . من خوب که دقت میکردم ,

 اینقدر بزرگ بود که هیچ تسبیحی مثل آن نبود . نه آنی که بابا و مامان

داده بودند تا دستم بگیرم . آخر اینقدر نق نق میکردم که تسبیح میخواهم از

آن دانه درشت ها .  از آنها که دانه اش خیلی بزرگ باشد که برایم تسبیح

خریده بودند هر دانه اش خیلی بزرگ . یا تسبیحی که خاله برایم از خود مکه

آورده بود . همه ی اینها بود ولی تسبیح مادر بزرگ نبود . تنها بدی یی هم

که داشت این بود که فقط وقت نماز میتوانستی آن را برداری . کف دستت

فشارش بدهی . دور سرت تابش بدهی . قاه قاه بخندی . روی قالی قل

 بخوری . بعد مادر بزرگ تسبیح را میگرفت . لای انگشتان سالخورده اش

 دانه ها جابه جا میشد بعد هی تسبیح بزرگ بود .  هی قشنگ بود . هی

دوستش داشتم . اینقدر زیاد که دوباره و دوباره انتظار نوبت بعد را بکشم .

مینشستم گوشه ی اتاق . فقط و فقط نگاه میکردم . به لب هایش . به موهای

سپیدی که چند تار آن از زیر مقنعه بیرون زده است . به چشمهای خسته و

خیس . به پشت دست حنا گذاشته اش . به صورتش . و نگاه میکردم . هی

نگاه میکردم . بعد تسبیح عجیب بزرگ بود . عظمتی داشت .

تسبیح مادر بزرگ  کنار باقی وسایل باقی مانده , گوشه ی اتاق است و کسی

حال و حوصله  دست زدن ندارد . خاطره ها دورند . تلخند . همه میگریزند .

جانماز را برمیدارم . بازش میکنم . پیدایش میکنم . در دستش میگیرم  . فشارش

 میدهم . التماسش میکنم که همان همیشگی باشد . التماسش میکنم که مثل

همیشه بزرگ باشد . به دانه های تسبیح نگاه میکنم که بزرگ نیست . کوچک

است . تابش میدهم . میدوم . تاب میخورم . قل میخورم . ولی صدایی نمی آید .

 دیگر دانه های تسبیح هم گوشه گیر شده اند .

 

 

 

      دلخون نوشت :

 

بوی پای مرده ی بی شرم می آید

و من اینبار

با عصیان یک نعره 

به سوی دردها و زجه های سال های رفته

پیدا میکنم خود را

 

 

 

پ . ن : مادر روزت مبارک .

 

                  خواستم فریاد بزنم

 

                         که عاشقانه دوستت دارم . 

 

                            

                                                                موفق  .  .  .

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 2:36 توسط : حسن |

CopyRight © 2009 All Rights reserved