تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
جمعه دوازدهم تیر 1388 :: 19:38 :: به قلم : حسن

 

  __ آدمخوار __

 

 

     دروازه ها رو که بستن دیگه واقعا تو قلعه جا نبود مردم وحشتزده مثل مور و ملخ

 ریخته بودن تو .همه فقط فکر این بودن که فرار کنن کسی نقد رو  ول نمیکنه نسیه

 رو بچسبه . جون مهمتره برای همین توی اون لحظه کسی فکر شیکم مردم و نیروی

 دفاعی و این چیزای پیش پا افتاده نبود. قلعه و دیواراش از زور جمعیت داشت از داخل

 منفجر میشد تا از بیرون .

        

        چند هفته زمان کافی بود برای تموم شدن کل آذوقه و تموم چیزایی که توی

شرایط عادی به تف و لعنت مردم هم نمی ارزه . بعد از 3  ماه فقط آدم ها بودن و

آدم  ها . یه نسل کشی اساسی از خر و اسب و گاو گرفته تا سگ و گربه به راه

افتاد . فقط  آدم های گرسنه مونده بودن و جسد هایی که یه جوری باید از شرشون

خلاص شد . یا  باید خاکشون کرد یا سوزوند یا ریخت بیرون قلعه و یا . . .

 

       آدم ها شروع کردند به خوردن مرده های خودشون یواش یواش آذوقه ی سرباز ها

هم ته کشید تنها برتری اونها نسبت به بقیه قدرت مدیریت گروه بود . در این بین حاکم

و خانوادش با ذخیره ی یه چیزایی هنوز داشتند حفظ  آبرو میکردند و امیدوار بودند تا

شاید یه چاره ای پیدا بشه . سرباز ها هم حالا به سرکردگی یکی از فرمانده ها  

رودربایستی رو گذاشتن کنار و مرده های جوون تر یا اونایی رو که تو درگیری مردن

 رو سوا میکنن برای خودشون . به عبارتی تیکه ی خوشمزه ی گوشت رو برای

 خودشون بر میدارن . این روند تا ماه ششم به جایی میرسه که دیگه ضعیفا هم

نسلشون منقرض میشه یعنی اونایی میمونن که معمولا تو درگیری ها پیروزن یا

جسد ها رو زودتر گیر آوردن .

 

        اون که باید میمرد خیلی وقت پیش مرده . پس حالا ابتکار های جدید شروع

میشه سرباز ها به عنوان یه گروه مقتدر با فرماندشون . یه گروه از لات و لوت ها به

 سرکردگی گنده لات شهر دوره می افتند و هرکی رو حال میکنند نشون و بعد هم . . .

 

       9 ماه گذشته و فقط خانواده ی حاکم توی قصر اصلی داره حفظ آبرو میکنه و

امیدواره تا یه فرجی بشه . دیگه واسه همه جاافتاده که توی دو تا گروه هستند . یا

شکارچی یا طعمه و از دست هیچ کسی هم مقاومت بر نمیاد . فقط دو تا گروه هستند

که با هم درگیر نمیشن بقیه هم یا میشن جاسوس یا میشن فراری که بالاخره عاقبت

هر دو  گروه یه چیزه . زمان میگذره و کار به جایی میرسه که دیگه از شکار خبری نیست

و فقط شکارچی مونده . پس حالا باید چی کار کرد ؟

 

          خوب معلومه درگیری برای بقا بین شکارچی ها آغاز میشه . زمان میگذره و از

طرفین توی این جنگهای فرسایشی جز چند تا سرباز و چند تا هم از گروه لات و لوت ها

کسی باقی نمیمونه .تازه اینجاست که مردم و سرباز ها که تا دیروز جرات نزدیک شدن

به قصر حاکم رو هم نداشتند به این فکر میفتند که اونجا واقعا چه خبره . در اصلی رو که

باز میکنن چیزی جز چند تا جمجمه آدم و تکه های استخوان و همون بوی خون آشنا

نمیبینند تا اینکه توی آشپزخانه چند تا شبه انسان رو با صورتی پر از خون روی جسد

پادشاه مشغول گاز  زدن پیدا میکنند .

 

خانواده ی پادشاه هنوز هم امیدوارند که شاید فرجی بشه و از جایی کمکی بیاد .

 

                               ................................................

 

پ . ن : میلاد با سعادت پرچمدار عدالت ، مولود کعبه ، مظهر علم و عزت

و سخاوت و شجاعت ، حضرت امیر المومنین علی (ع) بر همه ی شیعیان

و عاشقان و همچنین بر همه ی مردان و پدران این سرزمین مبارک باد .

 

 

                                                                                       . . .

  

+ نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 19:38 توسط : حسن |

دوشنبه هفتم بهمن 1387 :: 17:21 :: به قلم : حسن

 

کات :

 

__ خوابت نمی یاد ؟ دِ کپه ی مرگت رو بذار دیگه بچه . دیوونه ام کردی .

__ بابا کی میاد ؟

__ بابات ؟ میاد حالا . اگه بخوابی فردا میاد .

__نمیشه الان بیاد ؟

__ نه نمیشه . بخواب دیگه . چشاتو که باز کنی بابا میاد .

 

سالها بعد :

 

__ یا سرتو بذار بمیر ، یا بذار من کپه مرگمو بذارم بچه . داری دیوونه ام

میکنی .

__ مامان کی میاد ؟

__ مامان ؟ نمیدونم . حتما هروقت خسته اش شد برمی گرده .

__ من مامانمو میخوام . ( هق هق گریه )

__ تو غلط میکنی . یا همین الان خفه میشی یا خودم خفه ات میکنم .

بگیر بخواب . یالا .

__ ( بغض در گلو . چشمها خیس . صورت روی متکا . )

 

سالها بعد :

 

__ ( بازو های بچه را می گیرد و تکان میدهد و داد میزند : )  تو حرف حالیت

نمیشه . حتما هرشب باید با کتک بخوابی ؟

__ ( هق هق کنان ) بابا . بابا کجاست ؟ کی بر میگرده ؟

__ بابات ؟ سر قبر من . من چه میدونم کدوم گوری رفته . بگیر بخواب .

 

سال های سال پشت سر هم  .  .  .

 

پرسش :

 

لای ناخن های کودک را چرک فرا گرفته بود و با همان دستهای کثیف تکه ای

از کیک را با ولع می خورد و من به این فکر می کردم : من بیشتر از این طعم

لذت می برم یا او ؟ او بیشتر لحظات را می فهمد یا من ؟

 

 

                                                                                         . . .

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 17:21 توسط : حسن |

سه شنبه سی ام بهمن 1386 :: 1:1 :: به قلم : حسن

 

 

 

__ و از میان هزاران __

 

 

 زن حدودا 35 ساله بود ، ولی طراوت پوست و شادابی چهره اش به 26 ساله ها میمانست .

 نسبتا قد بلند , صورتی کشیده و چانه ای بیضی شکل ، با آن فرورفتگی ظریفش که مخصوصا

هنگام خندیدن خودنمایی میکرد و زیبایی چشمنوازی به این چهره که معصومیت عجیبی داشت

می بخشید . دهانی کوچک با لبهایی درشت , و رنگ قهوه ای تیره ی چشمان ، که در سفیدی

متلاطم و پر روح ، تضاد گیرایی ایجاد میکرد و باعث مکث هر نگاهی روی این چشم های معصوم

میشد . و داشتن این چهره ی بیگناه و چشمنواز ، دلیلی بود بر اینکه هرگز برای پیدا کردن مشتری

 دچار مشکل نشود .

 باران با شدت خود را بر سطح شهر میکوباند و زن ، تنها ، کنار در ورودی یک بوتیک ، زیر چتر

سایه بان ایستاده و خیره , محو تماشای کودکی بود که زیر بارش سنگین باران ، پاهایش را هرچه

بیشتر در چاله های آب فرو میکرد و میدوید و مادرش ناسزا گویان از پشت سر به او نزدیک میشد .

 بچه می خندید و با هر گام ، معنای تلخ و در عین حال تاری را در مقابل نگاه زن پدیدار می کرد .

 ماتش برده بود . برای لحظات کوتاهی چشمهایش را بست . آنچه باعث میشد از این تلخی دود

 گرفته و ارواح متحرک شکاک با آن نگاه های هرزه نگریزد و به سقوط از ساختمانی یا روی پلی

تن ندهد ، یا دست به دامن تیغ تیزی نشود ، یک چیز بود و آن یک چیز ، نه لذت بود , نه عشق , نه

 امید به آینده و نه آرزوی تحقق نیافته ی خاصی . تنها عادتی بود که اجازه نمیداد این جنون به

 سرحد لبریز شدن برسد . جنونی حاکی از 35 سال عقده های تلنبار شده . 35 سال درد , رنج ,

 بی ارزشی , بی احترامی , حقارت و تنهایی . ولی این جنون به دمل دردناکی میمانست ،که در عمق

پوست شکل گرفته و قصد بیرون ریختن ندارد و هر روز متورم تر و دردناک تر می شود .  باور کرده

 بود تبدیل شده به سیبی افتاده از درخت که هر لحظه بیشتر میپوسد و می گندد و هیچ مفری

نیست . با این افکار زیر بارش شدید باران پیش میرفت و چک چک آب از هر گوشه ی لباسش

و سرمایی که ناخودآگاه مجبورش کرده بود ، خود را در حصار دستانش جمع تر و جمع تر کند .

 چشمش به گوشه ای از خیابان افتاد . تکان خوردن چیزی زیر کارتنی مقوایی نظرش را

جلب کرد . زیر بالکن یک خانه ی قدیمی ، کنج دیوار عقب نشسته ، مجاور به خانه ی کناری ،

 پسر بچه ای سعی میکرد هرچه بیشتر خود را زیر یک کارتن یخچال ، از تجاوز سرما و دید

گشتهای شبانه پنهان کند . پسر بچه مچاله شده بود و هر لحظه بیشتر زانو هایش را در

دنده هایش فرو می کرد . وقتی بر اثر احساس سرما و کنار رفتن کارتن چشمهایش را گشود ،

 لطافت نگاه پر درد و در عین حال زیبای زن آنقدر ظاهر مهربانی داشت ،که برای چند لحظه 

 تنها به آنها خیره شد و از جایش تکان نخورد .

 خانه ی زن , آپارتمان کوچک و دنجی در یک محله ی ساکت و مذهبی در میانه ی شهر

بود . نامرتب و بهم ریخته . حاکی از بی حوصلگی صاحب خانه . زن لباس های پسرک را دراورد

و او را داخل حمام فرستاد و سپس خود نیز یک یک لباس هایش را کند و زیر دوش رفت . با

 محبتی مادرانه که هرگز احساس نکرده بود ، دستی بر سر و روی پسرک می کشید و تن سفید

و لاغر و بچه گانه اش را می شست و همینطور محو تماشای او و غرق در رویاهای خود بود .

 لباس تازه ای به او داد . از داخل یخچال مقداری غذا آورد . برایش جایی در اتاق

خواب کنار تخت خودش پهن کرد . پسر را زیر پتو فرستاد اینقدر بالای سرش نشست تا

بخوابد . و چشمانش با نگاه به این صورت کوچک و پوست لطیف و انگشتهای باریک و لاغر

نرم نرم میبارید و دستانش در میان حجم موهای تازه شسته ی پسرک فرو میرفت و با

ظرافت یک نوازش بیرون می آمد .

 در اتاق خواب را آهسته بست . احساس عجیبی داشت . یک جور غم فنا شدن . یک

جور افسردگی . احساس غلیان دردهایی که تا دیروز زیر لایه های پوستی دملی ناپیدا را

تشکیل میداد . و اکنون این دمل داشت پاره میشد . میخواست خود را بیرون بریزد . می خواست

 تمام دنیا را با چرک هایش در بر گیرد و درد های این چند سال کوتاه زندگی را بر تمام

گوش های بسته فریاد بزند . فریادی آنقدر بلند که گوش خورشید نیز بشنود چگونه نبودش

مامنی بوده برای تباهی این سالها . چگونه . . .     تمام خاطرات تلخ گذشته مقابل چشمانش

رژه میرفتند . پایش را روی لبه ی پنجره گذاشت و خود را بالا کشید . احساس خلا میکرد .

شاید با تمام توانش هر زاویه ی ذهنش را در جستجوی کورسوی امیدی برای دلبستن زیر و رو

میکرد . باد خنک نیمه شب و عطر خوش دیوار ها پس از بارش باران . پایین چقدر دور بود .

6 طبقه . بر خلاف هر لحظه ی دیگری تصور این سقوط مانند کلید رهایی تمام وجودش را به

وجد می آورد . یادگار های گذشته همچون صحنه های فیلم در مقابل چشمانش می آمد و

میرفت . ناگهان خیال عجیبی از ذهنش گذشت . انگار طناب را پیدا کرده بود . کم کم تصاویری

 دلنشین خود را از اعماق تار دریای آشفتگی بیرون می کشیدند . مسئولیت زندگی پسرک

را به عهده خواهد گرفت . اورا به مدرسه خواهد فرستاد . و کاری آبرو مند و شاید . شاید مادر

 بودن . و با تمام این جملات که از ذهنش میگذشت احساس خوشی و شادی بیشتری میکرد .

اینقدر برایش لذت بخش بود که نمی خواست از پنجره پایین بیاید . می خواست تا ابد همانجا

 بایستد و ذهن افگار خود را با فکرهای اینچنین آرامش بخشد . شاید که بشود . شاید که . . . 

 باد شدیدی وزید و زن بدنه ی طرفین پنجره را محکمتر چنگ زد . می خواست برای

زندگیش مبارزه کند . این باد , و نه تنها این باد , که بیشتر از اینها نیز نخواهد توانست این

حق را از او بگیرد . ولی ناگهان دردی وحشتناک تمام انگشتهای دست چپش را فرا گرفت

و انگار که تا عمق جانش فرو رود چنگ بر گلویش بزند تنها توانست هق هق خفه ای از ته

 گلو بیرون دهد و دست را در سینه جمع کند و چشمها را ببندد .

 

 

 

 

 پایان

 

 حسن شیرعلی 25/11/1386 

 

 

 

                                                                    آرزوی موفقیت . . .

 

 

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 1:1 توسط : حسن |

سه شنبه یازدهم دی 1386 :: 0:10 :: به قلم : حسن
 

 

      __  باد بادک __

 

       طوفانی از شن همه جا رو فرا گرفته بود . یک متر جلوتر رو هم نمی تونستم

ببینم . دستام رو گرفته بودم روی سرم و از ترس خوابیده بودم روی زمین . همه جا

تاریک بود . انگار یه چیزی مانع پایین اومدن نور خورشید میشد .

         چشمام رو باز کردم . نگاهی به اطراف انداختم . همه چیز آروم شده بود . تا

چشم کار میکرد تپه های شنی بود و دشتی وسیع  و درست سمت چپ من (جایی

که خورشید توی آسمون داشت پایین میرفت ) یه صخره ی سنگی  . رفتم طرفش

شاید از بالای اون بهتر بتونم اطراف رو ببینم . درست از کنارش یه راه باریک مثل

یه پلکان شروع میشد و به بلند ترین بخش صخره میرسید . از اون بالا  تمام محوطه

 رو میتونستی ببینی . تا چشم کار میکرد . صحرا بود و صحرا . ولی نه ! دقیقا پشت

اون تپه ای که دقایقی قبل کنارش ایستاده بودم چیز عجیبی میدیدم . مقابل من

یه دشت وسیع بود ولی  نه از شن و ماسه  بلکه کاملا پوشیده از بادبادک . توی سایز ها

و رنگ های متنوع و فوق العاده زیبا و حیرت انگیز . از پشت اولین تپه شروع میشد و

تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت . یه شوق عجیبی من رو به اون سمت

میکشوند . از صخره پایین اومدم و دویدم به سمتش . زیبایی بی وصف بادبادک ها که

از همون بالا هم چشم نواز بود , از این پایین واقعا آدم رو میخکوب میکرد . روی

 سطح زیباشون دست میکشیدم . لطافت خاصی داشتن . رنگهاشون یه جور خاصی

بود . انگارکه جزو ذاتشون باشه . انگار که خود رنگ باشن . اصیل باشن . تمام دشت

طوری پوشیده از بادبادک  بود که نمیشد راهی پیدا کرد و جلوتر رفت .

    اولی رو که خواستم بردارم یه چیز تیزی رفت توی دستم . دقیقا زیر بادبادک یه

بته ی خار بود . یه جورایی روی اون بته گیر کرده بود . جداش کردم و گذاشتمش

کنار تپه . دومی رو هم که خواستم بردارم بازم مثل قبلی گیر کرده بود .  

عجیب بود . این همه زیبایی روی بته های خار گیر کرده باشه ؟

یواش یواش هوا داشت خراب میشد . باد میومد . ولی من اصلا نگران این نبودم .

باد داشت بادبادک ها رو تکون میداد و این مهم بود که  بتونه اونها رو از سطح

خارها جدا کنه . باد هر لحظه شدت می گرفت و بادبادک ها هم یکی یکی

خودشون رو جدا می کردن و تو آسمون چرخ میخوردن . ولی یه چیزی هنوز

گرفته بودتشون . هنوز نخشون به بته های خار گیر کرده بود . باد شدیدتر شده

بود و هرلحظه بته های خار بیشتر کشیده میشدن تا جایی که اونها هم از سطح

زمین کنده شدن . حالا دیگه اونچه دیده میشد بادبادک های زیبا که تاب میخورن

نبود . خیل عظیمی بود از خار های پرنده . و همینطور که بالا میرفت آسمون

تیره تر  میشد .  طوفانی از شن همه جا رو فرا گرفته بود . دستام رو گرفتم

روی سرم و از ترس خوابیدم روی زمین . همه جا تاریک بود . انگار یه چیزی

 مانع پایین اومدن نور خورشید میشد . از خواب پریدم تمام تنم یخ کرده بود .

                          

                                                              پایان .

 

             ( حسن شیرعلی )                      آذر   ۱۳۸۶     

 

 

 

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 0:10 توسط : حسن |

سه شنبه هفدهم مهر 1386 :: 0:42 :: به قلم : حسن

 

   

 

 

__ محبوس __

 

 

          چشم هایش را باز کرد . سیاه سیاه . نه صدایی . نه نوری .  دستها را روی

بدن حرکت داد . لخت لخت . بوی خاک فضا را پر کرده بود. سکوت . وحشت .  شاید

 کور شده بود ! میترسید تکان بخورد . خواست دستها را باز کند که یک دیواره ی سنگی

مانع شد  . بدن خود را کمی تکان داد خش خش و جابه جایی خاک و سنگ را با تمام

بدن لمس میکرد . وحشت وجودش را فرا گرفت . با یک ترس ناخود آگاه خواست بلند

شود و بگریزد که سرش به دیواره ی سنگی اصابت کرد . . .

        صورتش خیس بود . دستی بروی سر کشید . درد بدی داشت . طعم خون را در

دهان میچشید  . در پی راه فرار به دیوار و زمین چنگ میزد . فریاد میزد . دست و پا میزد .

 ولی جز لایه ای سخت چیزی نصیبش نمیشد . دستهایش کبود شده بود . با تمام

توانش ضربه میزد . احساس خفگی میکرد . سقف شروع به ریزش کرد . گرد و خاک

به رویش میریخت و دهانش را پر میکرد  .  بی حرکت ماند . جرات تکان خوردن هم

نداشت. گلویش شدیدا میسوخت . بوی خون و خاک در فضا میپیچید . احساس کرد

چیزی روی بدنش بالا و پایین میرود . لحظاتی بعد موجودات ریزی روی سر و گردنش در

حال حرکت بودند. وحشت زده بود . صدای جیر جیر موش به گوش میرسید . سعی کرد

این موجودات مزاحم را  با دست از روی بدنش دور کند   . ولی خیلی بشتر از اینها

بودند . فریاد زد . درد وحشتناکی بود  . چیز تیزی در انگشت شست پایش فرو میرفت و

دندانهای تیزی گوشت پایش را تکه تکه میکرد . خون بود که جاری میشد . و بوی تند آن

بقیه ی موجودات را وحشی تر میکرد و هر لحظه تعداد دندانها بیشتر میشد . کاری جز

فریاد زدن و تقلا کردن بی حاصل نمیتوانست انجام دهد . تکه تکه اش میکردند . میکندند .

میخوردند . دندانهای تیز به صورتش حمله ور شدند . یک هزار پا از لای خاکها بیرون آمد و

وارد گوشش شد . سرش درد وحشتناکی گرفت . فقط فریاد میزد . یک گروه حشره

روی تنش در حرکت بودند و تکه به تکه ی بدن را ریز به ریز میکندند . تمام بدنش در حال

تهاجم بود . لب ها و دماغش  کنده شد  . زجر عجیبی بود . از زور درد به همه چیز فحش

میداد . آرزو می کرد که هر چه زودتر تمام شود .  .  .

چندین ساعت بعد تنها تکه های گوشت و لخته های خون و استخوان های پاک شده ی

مملو از کرم و حشره  باقی مانده بود . چشم هایی که دیگر چشم نبود و کسی که دیگر

زنده نبود .

 

.............................................................

                      حسن شیرعلی                             شهریور ۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 0:42 توسط : حسن |

CopyRight © 2009 All Rights reserved