تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
سعادت بودن با آدمها
عادت
 

 

اول نوشت :

 

          صبح اول وقت , کنار آکواریوم کوچیک گوشه ی اتاق , روی مبل لم

دادم و چشم دوختم به حجمی پر از حیات , پر از جریان . پیش خودم فکر

 میکنم ای کاش اینها هم دنیای داشتند دقیقا مثل این کارتن هایی که توش

همه چیز فکر داره . شعور داره . بعد فکر میکنم شاید این ماهی کوچولوی

 من میتونست بره مدرسه . بعد همه ی این دنیای زیبا رو توی ذهنم شکل

میدم . بعد یه چیز خیلی عجیب توی ذهنم شکل میگیره . دنیایی که این ماهی

داره چقدره ؟ آیا اصلا تصوری از محیطی بزرگتر داره ؟ آیا اصلا به ذهنی که

نیست خطور هم میکنه که باید بیشتر از اینها که هست باشه ؟ که این تمام و

همه چیز نیست ؟ که میتونه بیشتر از این هم شنا کنه ؟ بیشتر بره ؟ جلو تر

بره ؟ آیا اصلا هرگز چنین تصوری شکل میگیره ؟ آیا اصلا میتونه بدونه که

 محصور شده ؟ آیا به این خو نگرفته ؟ آیا اصلا به فرض اینکه بفهمه که

چیز دیگه ای هم هست این وابستگی بهش اجازه میده که دست به کشف بزنه ؟ 

یادم میاد یک بار پرنده ای خریدیم . از یه دست فروش . دقیق یادم نیست چی

 بود . هیچوقت از یادم نمیره . وقتی که توی قفس بود با تمام قوا خودش رو به

 بدنه میکوبید . سرش رو به در و دیوار میزد و جالب اینکه این کار وقتی حضور

کسی رو احساس می کرد شدیدا شدت می گرفت . طوری که سرش زخم شد .

یه مدت از قفس درش آوردیم . فضایی به اندازه ی یک اتاق رو اشغال کرده بود

و به محض نزدیک شدن کسی به خودش آسیب میزد  حمله میکرد فرار میکرد .

تا آخر آزادش کردیم . اینکه بیرون از قفس توی شهر دووم میاره یا نه من

نمیدونم ولی این رو میدونم که تصوری داشت از محیط بیرون . از طبیعت و

محیط زندگی خودش و این براش قابل درک نبود . قابل تحمل نبود . . .    

 

 

 

دلخون نوشت :

 

 

فریاد بی صدای مردی که صدایم میزند

از ورای شمع های خاموش و تضاد هجوم باد

و من

گوشهایم را به زمین می چسبانم

صدای پای دونده ی دو ی سرعت را و تیک تاک  میکند ساعت

به انتظار نشسته ام

کجاست خط پایان

این خواهشی است که سالهاست خفته است

پیش می آید

صدای ناله ی خسته ی مردی

و باد که زوزه می کشد .

و خاک که چشم هایم را چنگ میزند .

و صدا که انگار دارد در این التهاب میمیرد .

هو هااااا  هو هو

 

 

                                                                    موفق   . . .       

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:30 توسط حسن شیرعلی
حیات
 

 

__   حیات  __

 

 

مردی نشسته سر به میان ، های های های

فریاد و ناله و زاری و درد و آه

زن خنده ای به گوشه ی لب ریسه میرود

افتاده کودکی دگر آنسو چه بی پناه

 

تنها غریب میرسد از راه حادثه

پیدایش نگاه تجسس به روی زن

من درد می کشم  و تو یابو ی بی شرف

در پست گونه های خیالت به عشق تن

 

اینگونه در توهم یک جنگ ناگذیر

کودک نشسته بر لب در ناله زیر لب

اشکی که نقش قرمز قالی کبود کرد

لب های لرزه فتاده ی به رنگ شب

 

مرد از میانه ی در میکند عبور

فریاد های زن و سر بی حجاب او

انگار من نه و ما نه ، نبوده است

انکار می کند همه ی خاندان او

 

مرد از میان در به درون بازگشته است

در دست شبه طنابی نه میله ای

زن ترس را تداعی و فریاد میکند

از هر کلام خواهش و در خواست گونه ای

 

مرد از نگاه طفل ، گریزان و خون به چشم

فریادهای خشم عجیبی به روی لب

کودک در این توهم بی روح مانده جا

خیس است دست و صورت او مثل حال تب

 

بالا کشید  و بعد به پایین و ناله ای

اشکی و مرگ ، نه انگار او به خواب رفت

ترسی که هر طرف از چشمها پدید

انگار زن دگر از این  سراب رفت .

 

................................................................................

 

 

                                                                                  ایام به کام

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:11 توسط حسن شیرعلی
فریاد

 

         

 



__ فریاد __

 

 

من از گذر سالها سکوت


 

حقوق مردی را طلب میکنم که فریاد میزند ولی در خویش .



 

 فریاد میزند فریادی خاموش

 
 

 

ایستاده بر سردرمنزلی سوخته در لهیب آتش

 

 

 داد میزند

 

 

بر چشمهایی که نظاره گرند چگونه میسوزد .

 

 

چگونه تباه میشود

 

 

 من حقوق مردی را طلب میکنم

 

 

که آتش گرفته است

 
 
در برابر چشمان کور درخشان و لبخند های شوم .



....................................



 

__ پنهان __

 

 

 

 

 

و هر جا داد می باید ،

 

 

صدا با صد هزاران ضجه می آید برون

 

 

زبان شوم این افسانه تا اعماق جان کاتبان عشق هم رفته .

 

 

کجا ما کوله بار خویش را بستیم با قصد سفر تا ناکجا آباد ؟

 

 

دل شب هم پناهی نیست .

 

 

این افسون بی مرگ حدوث عشق در یک لحظه ی ناپاک

 
 

بیا پنهان مشو

 

 

پنهان مشو در توده ای از برف

 
 

اگرچه سرد و مطبوع است

 

 

ولی ما  مردمانی پای برجاییم

 

 

( در این یک جمله مشکوکم ) گمانم میرود اینسان

 

 

و اما در ورای پرده ی این روز مانند به شب تشبیه

 

 

تعاریف ارچه با ظاهر هماهنگند

 
 
ز ما بیمار ها سازند و بر جانهایمان افسار . 
 

............................................................................

                                                    

 

                                                           موفق باشید .

  







+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:44 توسط حسن شیرعلی
شکایت نامه
 

 

__ شکایت نامه __

 

 

خرده نان روی بام و گوشه های پنجره

 

امید اینکه باز هم کبوتری

 

صدای بالهای خویش را

 

به آسمان سوت و کور شهر افکند

 

دوباره پر گشاید و به سوی بام های خانه ها

 

دوباره زندگی کند

 

نه اینکه در میان برف پوش بام های شهر

 

کنار پنجره کبوتری بمیرد از گرسنگی

 

و جوجه ای تلف شود

 

و بی تفاوتی فرا گرفته شهر را

 

و مردگان به مردگان و زندگان به مردگان

 

شباهتی است بینشان

 

شباهتی که عین را طلب کند

 

*        *        *         *        *        *        *

 

کبوتران که مرده اند و رفته اند

 

در این عنایت شدید و بی حساب خفتگان

 

که شهر پر ز دیدگان خفته است

 

و هر که داد داشته به پیش چاه گفته است

 

چه ها و چه ؟  کجا ؟  چرا؟

 

و صد سؤال بی جواب

 

کفران نعمت کرده است هر گام تا سوی صواب

 

دلیل بی معنا شده

 

ما مانده ایم و شور و شوق بیشتر به سوی مرگ و نیستی و التهاب

 

و می رویم و می رویم

 

به سوی دم گرفتن تمام ها

 

به سوی پا گرفتن خیال های زندگی و خام ها

 

ما مانده ایم باز هم در این میان بی دسترس

 

در کوره راه زندگی بی هیچ کس در این قفس

 

و بیشتر و دم به دم

 

به دست خویش لطمه ها

 

به ساختار نو رسیده ی بهار نیز می زنیم

 

کبوتران مرده ی ز سوز سردی هوا

 

در آن ز یاد برده و ز ریشه ریشه می کنیم

 

و باز هم که نسل نو ز کوچ های زندگی

 

به پشت بام و پنجره قدم نهند با امید

 

دریغ میکنیم ما ز نو دوباره زندگی

 

دریغ میکنیم ما ز عشق نیز زندگی

 

دریغ میکنیم ما ز خویش نیز زندگی

 

…………………………..

 

 

 

(حسن شیرعلی)                                        27/ 11/1384

 

……………………………………………..

 

 

 

                                          

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:33 توسط حسن شیرعلی
کوچه ی احساس

 

 

                                       __   کوچه ی احساس    __

 

 

در انتهای کوچه ی احساس

صدای التماس زنی بود

و عجب نان داغ بو می داد

و همان پست ترین چه تمنا می کرد

صدای ناله ی بی تاب مادری خسته

و بوی نان که عجیب پر شده بود در فضای نیاز

در انتهای کوچه ی احساس مادری می رفت

ناامید ازاین گذرگه بی روح , بی سر و سامان

**               **                  **

در انتهای همین کوچه عصمتی  پر زد

در انتهای همین کوچه دختری گم شد

در انتهای همین کوچه ی پر از احساس

هر آنچه قسمت او بود قیمت تن شد

در انتهای کوچه ی احساس مادری می رفت

و بوی نان که چه پیچیده در فضای خیال

**               **                  **

" در انتهای کوچه که پایان ندارد اما زن

گذشته از همه ی راه های بی پایان

به کف نیامده حتی نسیم خوشبویی

گرفته باز در آغوش کودکی نالان "

.............................................................

 

(حسن شیر علی)             22/9/1386

 

 

                                                                               با آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:9 توسط حسن شیرعلی
آبی آسمان

 

  

 

__ آبی آسمان __

 

سحرگاه باد می وزید

آفتاب بر می آمد تا طلوع را بیاموزند رهروان

روح   زیبا

دست انداخته بر گردن پاکی

چشم ها بر گستره ی آبی

صاف بی لکه ی ناپاکی ها

لذتی بود مرا

*  *  *  *  *

لکه ابری آمد

کنج آبی مرا کرد سپید

غم این فاجعه ام سنگین شد

باد را خواندم و گفتم ای باد

داغ این ننگ بسوزد جانم

پاک کن آبی ناپاک مرا

*  *  *  *  *

آسمان آبی

باد هم وزان

آب جاری بد  و روح همچنان زیبا بود

ساعتی خواب مرا غافل کرد

لکه ابری آمد

من سر اندر خواب

لکه ها جمع شدند

قطره ای آب چکید

صورتم آبی شد

رنگها شد جاری

آسمان گشت سپید

آسمان پر شد از امواج پلید

رنگها فانی شد

*  *  *  *  *

باز هم دل بستم

لحظه هایی زیبا

روح هم می آمد

در نظر با ما بود

لیک بس تنها بود

بر سر نیمکتی در کنار پاکی

چهره حاکی از غم

چهره مملو از درد

روح بس تنها بود

*  *  *  *  *

دل به زیبایی بی وصف سحرگاه سپردم به تمنای وصال

گرچه ره پیمودم

هیچ در کف من را

دست در کار شدم

بر کنم ریشه ی این ابر پلید

چه بسا باد وزید

آسمان خالی شد