تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
شنبه شانزدهم آبان 1388 :: 20:52 :: به قلم : حسن

 

دستهایم :

گویی دستها حدود خود را فراموش کرده باشند . ابعادشان را گم کرده باشند ،

یادشان رفته باشد که تا دیروز برای برداشتن لقمه ای هم قاعده ای پیش فرض

را دنبال میکرده اند .  گویی بخواهم دستهایم را رها کنم . آنقدر رها که حس کنم

کنده شده اند . رفته اند تا که وسعت بینشان از شهر ها و کوه ها و دشت ها

بیشتر باشد و من با تمام وجود این همه را محکم در دست میگیرم . نگاهشان

میکنم . تا ته ته تهشان را . و انگار میتوانم تمام لایه های سنگی و سخت تصوراتم

را کنار بزنم و زل بزنم به سطح زلال و صاف و شیشه مانند سنگ ها و صخره ها و

کوه ها . همه را سخت در آغوش بگیرم تا باور کنم که هر آنچه بین دستهایم جا

دارد از وسعت آغوش من هم خیلی کوچکتر است . آنوقت خواهم توانست با خیال

راحت زمین بگذارمشان تا کمی استراحت کنند . تا کمی استراحت کنم . تا بتوانم

همه چیز را زمین بگذارم و  . . .

 

خیال نوشت :

چشمهایم را میبندم . تو را تصور میکنم که می آیی . تو را تصور میکنم که دستهایت پر

است از گل های زیبا . تو را تصور میکنم که نورانی هستی . تو را تصور میکنم که  . . . 

راستی چرا تو هیچگاه شبیه تصورات من نیستی ؟

 

یاد آوری :

وقتی سرت را بیش از اندازه بالا میگیری اولین اتفاقی که با آن روبرو خواهی شد اینست

که سرت به یک جایی گیر خواهد کرد .

 

                                                                                           .  .  .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 20:52 توسط : حسن |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388 :: 22:33 :: به قلم : حسن

 

بازی  :

دلی که مانده میان طناب بازی ها

و ذهن مضطربی زیر دست قاضی ها

کجاست بودن تو بین دستهایی که

ترک ترک شده در حین خانه سازی ها

خیال خام و تو و روزهای رفته ی من

و روی بستر یک عشق ناز نازی ها

و خاطرات تو مثل طناب میپیچد

و میکشد دل من را به بی نیازی ها

 

تعجب نوشت :

اغلب خیلی چیزها بلدیم ولی به چه درد میخورند ؟ نمیدانیم .

 

یاد آوری :

پرنده بودن سخت نیست . فقط باید قبول کرد هر کاری وسایل خودش را میخواهد .

 

زور نوشت :

ظاهرا این بادکنک که بغل گرفته ای زور کافی ندارد . برای همین است که بالا نمیروی .  

 

                                                                                    . . .

 

+ نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 22:33 توسط : حسن |

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 :: 17:25 :: به قلم : حسن

 

بعضی ها اینجوریند  

روبرویم نشسته ای . نگاهم میکنی . طوری که انگار تا به حال مرا ندیده باشی .

طوری که گویی این اولین بار باشد که چشممان در چشم هم می افتد . به تو

فرصت میدهم . فرصت میدهم که خودت را پیدا کنی . آخر دست و پایت را گم

کرده ای . هول شده ای . از عرقی که روی پیشانی ات نشسته کاملا مشخص

است .  ولی انگار نه انگار . میخواهی با این حرکات اضطرابت را مخفی کنی .

اصلا از رو نمیروی . با اخم نگاهت میکنم . برایت دهن کجی میکنم . حالا بدجور

شاکی میشوی . شاید هم میترسی . گریه ات میگیرد . گریه ام میگیرد . آخر

طاقت اشک های تو را ندارم . نمیدانم چکار کنم . چرا اینطور شده ای . احساس

میکنم گمت کرده باشم . احساس غم سنگینی سینه ام را فرا میگیرد . تو

روبرویم باشی و من خوشحال نباشم ؟ تو باشی و اینطور اشکبار ؟ اشکهایت

را پاک میکنی . انگار یک غرور ذاتی نمی خواهد بگذارد کم بیاوری . باز  هم زل

میزنی به چشمهایم . اینبار من هم زل میزنم به چشمهایت . دقیق میشوم .

به نظرم تغییر کرده ای . عادی نیستی فکر کنم روی پیشانیت را لک گرفته . چند

وقت است تمیزت نکرده ام ؟  

 

یاد آوری :

بعضی جهان را متر میکنند به این بهانه که دو متر سهمیه ی شان هر کجای عالم

میتواند باشد .

 

دلخون نوشت :

با رفتنت هوا آنقدر سرد شد که نگاهم روی امتداد قدم هایت یخ زد .  

 

                                                                                  .  .  .  

 

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 17:25 توسط : حسن |

دوشنبه دوم شهریور 1388 :: 10:46 :: به قلم : حسن

 

خوابم می آید . دلم یک خواب آرام و لذت بخش می خواهد . چشم هایم را

که میبندم به خواب عمیقی میروم و وارد رویا میشوم . خواب میبینم آسمان

به زمین نزدیک شده . آنقدر که با هر پرش میتوان به ابر ها رسید و شاید حتی

به ستاره ها . روی ابر ها بازی کرد و بعد از همان بالا به آرامی پایین پرید . ولی

اینبار آسمان به زمین اینقدر ها هم نزدیک نباشد . اتفاقا دوست دارم اینبار

آسمان از زمین خیلی هم دور باشد . اینقدر دور که این مسافت مثلا یک روز

تمام طول بکشد و همینطور که پایین می آیم از کنار همه چیز عبور کنم . از

کنار هواپیماها . از کنار ابر ها . از کنار بادکنک گازی هایی که همینطور بالا و

بالاتر میروند . از کنار پرنده هایی که اوج میگیرند . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام .

یعنی دقیقا از وقتی پرنده ها را دیده ام . دیگر معلوم است که حسابی به زمین

نزدیک شده ام . تمام تنم را هیجانی وصف ناشدنی فرا گرفته است . چیزی

بیشتر از هیجان وقتی که توانستم روی ابرها بپرم . چیزی بیشتر از هیجان

وقتی که دختر بچه ی 5 ساله ای دستانش را دور گردنت حلقه میکند و می گوید :

دوستت دارم .  و من هیجان زده ام . خوشحالم . ساختمان های بلند و آسمان

خراش ها بدجور خود نمایی میکنند . و من از اینها میترسم . من از این چیزهایی

که ابعاد بشر را متر میکند میترسم . غصه ام میگیرد . انگار که اینها تعیین کننده ی

مرزهای حقیقی انسانیت باشند و من باید برای اثبات بودنم به دربهای بسته شان

هی بکوبم . هی بکوبم و بعد یک نفر متر بدست بیرون بیاید و محیط و قطر و شعاع

و ارتفاع و ابعاد مرا حساب کند تا بخواهد بگوید حق دارم باشم یا نه . و من از این

متنفرم . حالا دیگر خیلی نزدیک شده ام . چیزی به زمین نمانده . هیجان به سر حد

خود رسیده است . فکر میکنم اینقدر به زمین نزدیک شده ام که تا به حال خود را

اینقدر صمیمی و نزدیک حس نکرده ام . پاهایم را پس از سقوطی یک روزه روی

زمین میگذارم .خیلی محکم فرود می آیم . طوری که زمین میلرزد . تمام زمین

شروع میکند به لرزیدن . خیلی شدید میلرزد و من از بس محکم به زمین خورده ام

که پاهایم تا زانو در زمین فرو میرود و انگار من خود زمین باشم من هم میلرزم .

اصلا این خود من هستم که دارم زمین را میلرزانم و عجب کار لذت بخشیست .

با تمام قوا به این کار ادامه میدهم . به دور و برم نگاه میکنم . تمام ساختمان های

بلند اطرافم مثل ژله های رنگارنگ از این سو به آن سو میروند  و من محکم و استوار

 ایستاده ام و به بزرگی و عظمت خودم مینگرم . به این همه گستردگی . . . من

خود زمین شده ام .

 

تذکر نوشت  :

آنقدر دستهایت را بالا گرفته ای ، عادت کرده ای یا تسلیم باشی یا آویزان .

 

کوتاه نوشت :

دنبال کلید چراغ میگشتم وقتی از روشنایی میگفتی .

 

                                                                         .  .  .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 10:46 توسط : حسن |

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 :: 15:21 :: به قلم : حسن

 

دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .

بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،

30 - 40  نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن

شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . . 

چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که

شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم

با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی

شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم

آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط

مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش

بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .

دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .

 

کوتاه نوشت :

دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،

دیوارها یا خدا ؟

 

کوتاه نوشت :

آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و

میمیرند .

 

دردنامه : 

مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن

من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .

 

                                                                             . . .

 

 

+ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 15:21 توسط : حسن |

CopyRight © 2009 All Rights reserved