ــــ آدم خوار !!!
همگی فرار کردند و پشت دیوار های شهر پناه گرفتند . درب ها
که بسته شد ، جای اضافی برای یک نفر هم نبود . مردم وحشتزده ،
مثل مور و ملخ ، پشت درب های بسته جمع می شدند ، مشت می
کوبیدند و کمک می خواستند . صدای جیغ و ناله و فریاد بود که به گوش
می رسید ، اما هیچ کس به خود جرات نمی داد فداکاری کند . هر لحظه
احتمال سوء استفاده ی دشمن بود . همه تنها در این فکر بودند که جان
خود را حفظ کنند . جمعیتی متشکل از زن ها و بچه ها و مردانی که موفق
به فرار از دست دشمن خونخوار و بی رحم شده بودند ، پادشاه و خانواده
اش و سرباز های گارد که مسئولیت دفاع از شهر و حریم پادشاه را بر عهده
داشتند .
در آن لحظات پر اضطراب کسی به فکر مسائل پیش پا افتاده ای
چون آذوقه ، امنیت ، بهداشت ، درمان یا محل اسکان مردم فراری نبود .
چند هفته ی کوتاه ، زمان کافی بود تا آذوقه ی موجود در انبار ها به پایان
برسد . باران نمی بارید ، چاه ها کم آب شده بود . مردم با کمترین های
موجود با هر زحمتی که بود سر می کردند . مدت زمان زیادی از این هم
نگذشت که حتی چیزاهایی که در شرایط عادی به تف و لعنت مردم هم
نمی ارزد در هیچ زباله دانی یافت نمی شد . مردم گرسنه به هیچ چیز
و هیچ کس رحم نمی کردند . به راحتی همدیگر را میکشتند . روی خون
می خوردند ، میخوابیدند و زندگی میکردند . خبر زیادی هم از خانواده ی
پادشاه در دست نبود ولی همه مطمئن بودند پادشاه با تمام وجود برای
رفع مشکلات تلاش میکند . بعد از 3 ماه تنها آدم ها مانده بودند و آدم ها .
یک نسل کشی اساسی از گاو وگوسفند و مرغ و خروس گرفته تا خر و
اسب و سگ و گربه به راه افتاد . هیچ موجود زنده ای جز انسان های
گرسنه در این زنجیره جایی نداشت . کم کم تنها آدم ها باقی ماندند و
جسد های نزدیکانشان که به شکلی باید از شر آنها خلاص شد . یا باید
دفنشان کرد یا سوزاندشان یا . . .
این چرخه ی غذایی جدید مسیر زندگی را برای انسان ها به کلی
تغییر داد . ( خوردن بدن مرده های خودشان ) . در این بین آذوقه ی گارد
پادشاه هم ته کشید و آنها نیز به مردم پیوستند و با برخورداری از قدرت
نظامی و مدیریت گروهی به سرکردگی یکی از فرمانده هان ارشد ، رودر
بایستی را کنار گذاشته و علنا بر سر جسد های جوان تر یا تازه تر با
مردم وارد نزاع می شدند . در زمان وقوع همه ی این اتفاق ها حاکم و
خانواده اش به کمک انبار ذخایرشان همچنان حفظ آبرو می کردند و امیدوار
بودند تا شاید چاره ای برای پایان دادن به این شرایط پیدا کنند .
این روند تا ماه ششم به جایی رسید که تقریبا اثری از نسل ضعیف
و آسیب پذیر در شهر باقی نمانده بود . تنها کسانی زنده ماند ه بودند که
مقاومت بیشتری نسبت به فشار ها و درگیری ها و شرایط دشوار زندگی
داشتند . ضعیف تر ها خیلی وقت پیش مرده بودند و نمیشد صبر کرد کسی
از ضعف و ناتوانی یا اتفاق بمیرد و تازه بعد از آن بر سر جنازه اش دعوا کرد .
اینجا بود که کشتار شروع شد . سرباز ها از یک سو و لات ها و گردن کلفت
های شهر هم از طرف دیگر دوره می افتادند و هرکسی را که خوششان
می آمد نشان می کردند و . . .
9 ماه گذشته بود . کسی هیچ خبر دقیقی از پادشاه و خانواده اش
نداشت . دیگر همه می دانستند که در شهر تنها دو گروه وجود دارد . یا
شکارچی ، یا طعمه . و از این سرنوشت نیز هیچ مفری نیست . انسان
های ضعیف تر که در بین شکارچی ها جایی نداشتند ، برای حفظ بدن
هایشان خود را زنده زنده زیر آوار مدفون می کردند . عده ای خود را از
بالای دیوار های برج به بیرون می انداختند !! عده ای هم . . . زمان به
سرعت می گذشت . دیگر از شکار خبری نبود . تنها شکارچی مانده بود
و شکارچی . درگیری برای بقا بین سرباز ها و گردن کلفت ها ی شهر ،
سیلاب خون را در سطح شهر به راه انداخت . از طرفین این جنگهای
وحشیانه ، جز چند سرباز ، کسی زنده نماند . ( فضای خون آلود و مرده
شهری وسیع زیر پاهای چند سرباز ) . برای لحظاتی وحشت ناشی از
این تصور و تنهایی سر و پایشان را فرا گرفته بود . تنها راه فرار پادشاه
بود . باید به او پناه میبردند . کشان کشان و زخمی خود را به قصر رساندند .
صدا زدند . هیچ کس جواب نمیداد . در ها را شکستند و داخل شدند . در
اصلی قصر را که باز کردند ، چند جمجمه آدم و تکه های استخوان و همان
بوی آشنا و قدیمی خون بود انسان تکه تکه شده . لرزش زانو هایشان
بیشتر شد و همه ی امیدشان نا امید . صدایی از اتاق های عقبی به گوش
می رسید . به دنبال صدا حرکت کردند . نعره های وحشیانه انسان . درب
آشپزخانه را که گشودند بدن پاره پاره ی پادشاه را یافتند که زیر دندان های
چند شبح انسان تکه تکه میشد .
خانواده ی پادشاه هنوز هم امیدوار بودند تا شاید چاره ای برای
پایان دادن به این شرایط پیدا کنند .
...............................................
پ . ن : این داستان بازنویسی شده ی داستانیه که شهریور ۸۶ توی همین وبلاگ
گذاشته بودم . البته الان برش داشتم چون بازنویسی شده اش رو گذاشتم .
. . .

