تو :
وقتی که عطر قدم هایت را
از دور دست های نگاه پنجره میتوان شنید
مرا باکی نیست اگر زمانه
هرچند هم بی کفایت ، هرچند هم بی مهابا
دم از شب های بیدار و آوازه خوان های عاشق میزند
من بال هایم را میگشایم
کنار هزاران هزار بال گشوده .
بازی زمان :
گاهی تمام ثانیه ها میمیرند و تویی و تمام چیزهایی که با تو در یک مسیر
هستند ، یک سطح و یک حد ، و تو تنها عبور میکنی از خویش و از همه ی
شیرین ها و تلخ ها . انگار همه چیز در آن واحد در دستهایت جمع شده است .
آری . زمان گاهی با آدم بازی اش میگیرد .
تذکر نوشت :
آفتاب طلوع و غروب خود را نمیبیند . این تویی که همواره شاهدی بر
بودن ها و نبودن ها . . .
دلنوشت :
شاهد باش که تمام سطح و عمق بودنم میسوزد و شعله ور شده است
میل بی انتهایم به دست های پر روحت .
. . .
دعوا :
این ماهی بزرگه هی اون ماهی کوچیکه رو میزنه . نفهمیدم چطور شد یهو
اینقدر اختلاف حجم پیدا کردن . قبلا ترا اینجوری نبود . من هی میرم میشینم
نصیحتش میکنم . بعضی وقتا هم دعواش میکنم . هی میگم دوست باشید .
نزنش . گناه داره . جامعه ی مدنی . عدالت محوری . همنوع دوستی . هی
میگم نکن تمامیت خواهی بده . فرداش باز همون بساطه . پکوندش خب .
نهادینه سازی :
میای خونه میبینی رو دیوار برچسب چسبوندن شهروند محترم لطفا گردالی
( قلقلی یا همون که دست میکنی تو بینی در میاری شیرینی ) خود را پس
از تولید به دستشویی منتقل کنید . از فرط خوشحالی از این سطح فرهنگسازی
زندگی جمعی ، اولین گردالی رو خودت درست میکنی و میندازی تو دستشویی
و با یه لبخند معنا داری باهاش خداحافظی میکنی و این لحظات پر غرور رو توی
دلت جشن میگیری ولی یه چیزی ته دلت میگه به این راحتی ها حل نمیشه .
فرهنگسازی هزینه داری . تازه این موقع است که به این نکته توجه میکنی که
حداقل چند بار باید دست بکنی تو بینی در بیاری شیرینی بعد گردالی کنی و
نحوه ی این عملیات رو شرح بدی تا تو بستر اجتماع نهادینه بشه و . . .
نیاز :
دستهایش را بالا گرفت . چشمهایش را به حال التماس چرخاند . صدایش را
مظلومانه کرد . دلش را لرزاند . سرش را رو به آسمان بلند کرد . از ته ته ته
دلش با تمام عشقش گفت : خدایا خیلی بدهی دارم . پول میدهی ؟!!!!!
. . .
تویی :
خیال کردم که منی هست که باید به سوی تو گام بردارد ولی هر لحظه انگار
همه ی خواب ها و رنگ ها و بود ها و نبود ها تنها تویی .
آخه چرا :
چشات خون . بدن کوفته . موها هپلی . لب و لوچه آویزون . در کل از بس رو
کتاب قل خوردی آلبالو گیلاس میچینی و کورمال کورمال داری بند کفش و میبندی
دهنتم قد گاراژ هی باز و بسته میشه بعد یهو یکی بگه : " می خوام ازت یه
سوال ارزشی بپرسم . به نظرت اخلاق نسبیه یا مطلق . پا بده سر امتحان تقلب
میکنی یا نه ؟ " آخه چرا ؟
تذکر نوشت :
آهسته تر چشمهایت را بگردان . این میان خلا نیست . منم .
حواس جمع نوشت :
قدیم تر ها بچه ها را میشد با یک آبنباتی شکلاتی چیزی گول زد . اینکه الان
نمیشه به درک . با یه پاستیلی شکلاتی چیزی گولت نزنن کلی هنر کردی .
. . .
تخیل :
دقیق یادم نیست مداد رنگی روی میز جا ماند یا میز زیر مداد رنگی ولی این را
خوب میدانم وقتی میز و مداد رنگی نباشد نقاشی درستی نمیشود کشید .
تیک تاک :
گاهی تیک تاک تیک ساعت اینقدر در سرت فرو میرود که سرت دیگر سر نیست
تیک تاک تیک است .
دور افتاده :
پیرمرد در چشمهای کودک کودکی اش را میدید و کودک در دست های چروک
پیرمرد روز های پیری خود را . . .
عجب نوشت :
و قلم بدست های خاطره نویس ، هر روز هم که قلم به دست گیرند کم است تا
از روز های بی پایان لطف و کرمت طرحی زنند و من چگونه چنین استوار و بی
اضطراب از دستمایه های تلاش خویش سخن میگویم ، خود نیز در حیرتم .
. . .
انتظار :
بوی تو می آید . آری . من اشتباه نمیکنم . سال های سال است به انتظار این
بو نشسته ام . این بوست که شب ها مرا بی خواب میکند . این بوست که تمام
زندگی ام را وقف آمدنش کرده ام . نزدیکتر بیا . خانه های مغزم یکی یکی دارند
زنده میشوند . آری . راستی . یادم رفت بپرسم . اسمت چیست ؟
تضاد :
ماهی کوچک از پشت پاکی عجیب و محو کننده ی شیشه دست تکان میداد .
میخندید . لبخند های ظریفش را نثار هر مشتاقی میکرد . ماهی کوچک همیشه
چشم هایش گرد ، همیشه با نمک و رقصان ، همیشه پر از احساس بود اما
همیشه چیزی بر دلش سنگینی میکرد . دلش رهایی میخواست . دلش دوست
میخواست . دلش نگاه های تازه میخواست . دلش . . .
ماهی قرمز کوچک ، همیشه با نمک و رقصان ، همیشه پر تحرک و پر انرژی با
لب هایش که طرح لبخند داشت همیشه با تمام وجود تقلا میکرد . التماس میکرد .
بالا و پایین میرفت ولی کسی حرفش را نمیفهمید .
دلتنگ نوشت :
نه قلم تاب ثبت تصویری از تو را دارد و نه حتی خیال تو را میتوان در ابعاد کلام گنجاند
و من به سطح کاغذ و خط خطی های بی هدف زل میزنم . چه راه حلی است برای
نقش زدن از طرح های بی پایان .
تذکر نوشت :
پوست تن هرکس متعلق به خود اوست . حق نداری به هر کس که میرسی
پوستش را بکنی .
. . .