___ خفته ام . . . ___
میگریزند ز تصویر حضور آینه ها
پرده ها سوخته ، فریاد زنان خفته ی شهر
روی کفپوش خیال
عشق بر ساحت تردید تبسم کرده
ریزش سقف به زیبایی گلدان حیا طعنه زنان
خفته ام روی سرم تلی خاک
فرصت بودنم از قطره ی شبنم پیداست
آخرین لحظه ی دیدار تو سرمایه ی اشک
جویباریست که پیدا شده از کوزه ی بشکسته ی عمر
بالهایی که ز پژمردگی شاخه ی خوش بوی تعقل سنگین
تار و پودی به فنا رفته و بنیان بر باد .
فروردین 87
امنیت توی سطح جامعه واقعا نعمتیه که توصیف کردنش در کلمات
نمیگنجه . جامعه ای که به خیلی چیز ها در حد خفگی آلوده باشه و هیچ
راه نجاتی نبینه . قصدم تبدیل کردن اینجا به صفحه ی حوادث روزنامه ها
نیست . صرفا می خوام چند تا از این موارد که داره زیاد میشه رو بنویسم .
شاید که تکرار مکررات کردن یه فایده ای داشته باشه .
اگه اشتباه نکنم همین سه یا چهار هفته پیش بود . نزدیک خونه ی
یکی از اقوام ، رستوران جدید التاسیسی بود . تازه داشت شناخته میشد .
برای مراسم یا دور هم نشستن ها بهش رجوع میکردن . یه شب یه خانواده
به یه مناسبتی با آشناها جمع میشن اونجا . بچه ها هم مشغول بازی توی
محوطه ی رستوران و چرخ خوردن لای میز ها و . . . همه سرشون گرم
مراسم و شلوغ پلوغی ها بود . این وسط یکی از بچه ها گم میشه . مادره
نگران میشه و میفتن دنبالش که کجا رفته . بعد کلی بالا و پایین پیداش
میکنن . دعوا با بچه که کجا بودی ؟ نصفه جون شدیم . حالا چی ؟ دختره
همش 4 سالش بوده . اینا تموم میشه . میرن خونه . مادر میاد لباس بچه رو
عوض کنه . میبینه لباس زیر بچه . . . هول ورش میداره که چی شده و . . .
یکی از خدمه ی رستوران ، که من به شخصه نمیدونم چجور عقده ی روانی
میتونسته داشته باشه ، بچه رو به یه بهانه ای برده بوده پایین توی انبار و . . .
اینکه طرف اینقدر روانی بوده که تا فرداش همونجا مونده و فرار نکرده . یا
اینکه چرا باید یه همچین اتفاقی بیفته و اینکه در اون رستوران رو به خاطر همین
موجود روانی بستن و . . . بماند .
یکی از دوستام ساعت 6 بعد از ظهر از در خونه میاد بیرون . تا سر کوچه
میاد . به سر خیابون که میرسه یه موتوری طوری با مشت میزنتش که این بدبخت
ولو میشه تو پیاده رو بعد دست میندازن گوشی و کیف پول و عینک و هرچی
دستشون میرسه رو تو کمتر از چند ثانیه بر میدارن و الفرار . خدا رو شکر به خیر
گذشت و چیزیش نشد . ولی معمولا تو اینجور مواقع یه چیزی میشه . یه آسیب
جبران ناپذیر .
چند روز پیش ، تو این برنامه ای که این زورگیر ها و مواد فروش ها رو
میگیرن ، بعد باهاشون مصاحبه میکنن ، 4 نفر رو آورده بودن . میگفت شما
چیکار میکنید ؟ طرف جواب میداد یه راننده با یه نفر صندلی عقب ، میریم
یه مسافر میزنیم ، دو نفر هم بعد سوار میشن ، بعد طرف رو لختش میکنیم .
حالا طبق آمار چندین مورد ضرب الشتم شدید و آسیب دیدگی های جبران
ناپذیر گزارش شده بود . بعد به تک تکشون میگفت شما چطور شد اینطور
شدید بلا استثنا جواب میدادن من کاره ای نبوم . فقط به خاطر اون یکی
رفتم . بی شرف ها همه با هم همینو میگفتن . بعد از یکیشون پرسید شما
چیکاره ی گروه بودی ؟ گفت : والا من کاره ای نبودم فقط راننده بودم . اصلا
نمیدونستم چیکار میکنن . بعد ازش پرسید شما که نمیدونستی چند بار
باهاشون رفتی ؟ جواب داد : حدودا 30 35 بار . . .
قصدم گیر دادن به چیزی نبود . نه گیر دادن به جامعه نه الکی انتقاد کردن .
فقط چیزایی مثل این مثل خوره میفته به جون آدم .
موفق باشید .
سلام .
والا قضیه از این قراره : نه که من کلا آدم خیلی خوش فکری هستم ،
اصلا هم فعلا میلی ندارم مطلبی بنویسم که شبیه قبلی ها باشه ، بعد از کلی
فکر و اندیشه و زور زدن و اینها ، به هیچگونه نتیجه ی مفیدی نرسیدم . لذا
از اونجایی که بعضی عناصر هی میان و میگن : (( چقدر همش این خیابون
و خانومه و اینها و حالمون بد شد )) و . . . با منتها درجه ی توان ، دو دست
را به سوی آسمان خدا بلند کرده بودم و داشتم میاوردم که قایم بزنم تو سر
خودم و فریاد وا مصیبتا سر بدم که توی این چرخش چرخ روزگار !!! یه وبلاگ
خیلی زیبا و دوست داشتنی رویت شد !!!!! این وبلاگ مال کسی نبود جز بهنام.
ایشون نشسته بود و از آرزو های محال و خواسته های نرسیدنی خودش
گفته بود و اینها . من هم دیدم عجب !!! چه عمل حسنه ای !!! البته شایان
به ذکره ایشون هم از وبلاگ خاطره خانوم این طرح رو گرفتن . من هم برای کوری
چشم هرچه انسان حسود و درآمدن چشم تنگ نظران کوته بین اقدام به نوشتن
بخش کوچکی از خواسته های نه چندان بزرگ ولی محال خودم کردم . باشد
که این گونه استغاثه به گوش حضرت ربوبی برسد و چند تاییش براورده شود .
انشاالله . . .
1_ واقعا دوست داشتم میتونستم توی زمان حرکت کنم . البته نه فقط تنها
توی زمان . آخه اینجوری خیلی هم فایده نداره . عاشق اینم که میتونستم توی
زمان و مکان جابجا بشم . مثلا میرفتم پیش ناپلئون . با هیتلر یه ملاقات
خصوصی ترتیب میدادم . به کلی آدم های کوچیک و بزرگ سر میزدم . زندگی
های مختلف رو از نزدیک میدیدم . حالا چون از حد آرزو خارج میشه کاری به
عربستان ندارم . ولی واقعا خیلی خیلی دوست داشتم که میتونستم توی زمان
و مکان به راحتی حرکت کنم .
2 _ کلا تا جایی که یادمه به خودم اثبات کردم که من هم به راحتی میتونم یه
آدم حریص باشم . ولی چیزی که دلم خواسته این بوده 30 میلیون دلار نقد تو
حساب بانک سوئیس باشه . همینجوری واسه خودش . 50 میلیارد تومن تو چرخه
داشته باشم . 5 میلیارد هم پول دم دست تو حساب . اونوقت شاید مال و دارایی
کفایت کنه . البته قابل به ذکره که عمرا خونه و ماشین رو با این قاطی نکنید .
سوا . حالا خرج سفر دوردنیا و درامد ماهیانه و اینکه اینا تموم نشه و . . .
3 _ یه راهی بلد بودم که میتونستم غیب بشم . دیده نشم ولی همه رو ببینم . نه
از این شنل نامرئی ها و این چیزا ها . نه . مثلا هر موقع اراده میکردم نامرئی میشدم .
تبدیل میشدم به هوا . به یه نوع گاز . به یه چیزی مثل روح . به چیزی که میشه
از داخلش رد شد . میتونستم بعضی وقتها جسمم رو هم به روح یا چیزی که جسم
نباشه تبدیل کنم .
4 _ عاشق اینم که مثلا کف دستم رو بگیرم سمت یه خونه بعد خونه با خاک یکسان
بشه . یک حالی میده . خیلی جالبه . خارق العاده است . آدم واقعا لذت میبره .
5 _ یه روز که میرم بیرون ببینم همه کور شدن . همه دارن به صورت مسری کور
میشن . از بزرگ تا کوچیک بعد این وسط فقط من کور نشده باشم . بعد فقط نگاه
کنم . فقط و فقط نگاه کنم . آدم ها رو نگاه کنم . و باهاشون راه برم و زندگی کنم .
البته الان که خوب فکر کردم دیدم بهتره که من و بهنام با همدیگه کور نشده باشیم .
و دو نفری فقط و فقط نگاه کنیم . خب آدم یه کمک هم داشت باشه خوبه . ( به خود
همین خدا جون این قضیه همون قضیه ی کوری ساراماگوهه . کشتید من را . )
6 _ یه بار هم که شده تیم ملی ایران ازگروهش مثل بچه آدم بره بالا و تا لحظه آخر
خون به دل آدم نکنه .
7 _ سالی فقط 10 درصد بره روی قیمت خونه .
8 _ خلق الله راه به راه از همدیگه ندزدن . تا یه ذره کمبود میشه ، نون میشه خدا
تومن ، یه هیتر میشه قیمت جون آدمیزاد . مردم اینقدر خونخوار نباشن . اینقدر
آدمخوار نباشن .
9 _ عزت الله انتظامی هیچ وقت نمیره . و همچنین گابریل گارسیا مارکز . و خوب
سلینجر رو هم اضافه کنید .
بسه دیگه بقیه اش هم بماند برای بعد .
حالا ولی انصافا خودم هم میدونم . لازم نیست شما بگید . هر آرزوی محالی که دارم
براورده بشه این 6 و 7 و 8 نمیشه . هیچ جور فریاد و ناله و استغاثه به هر جایی
حتی خدا هم کارگر نیست .
............................................................................ والسلام .

