تبليغاتX
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند
سعادت بودن با آدمها
خفته ام . . .

 

  

___   خفته ام  . . .    ___

 

میگریزند ز تصویر حضور آینه ها

پرده ها سوخته ، فریاد زنان خفته ی شهر

روی کفپوش خیال

عشق بر ساحت تردید تبسم کرده

ریزش سقف به زیبایی گلدان حیا طعنه زنان

خفته ام روی سرم تلی خاک

فرصت بودنم از قطره ی شبنم پیداست

آخرین لحظه ی دیدار تو سرمایه ی اشک

جویباریست که پیدا شده از کوزه ی بشکسته ی عمر  

بالهایی که ز پژمردگی شاخه ی خوش بوی تعقل سنگین

تار و پودی به فنا رفته و بنیان بر باد .

                                

                                          

                                                                      فروردین 87   

 

 

پ . ن : فروپاشی یک تصور رو کم ندیدم . ولی فروپاشی یک فکر . یک

عقیده . یک اعتقاد . دست و پا زدن کسی که ساخته هاش دارن دونه

دونه جلوی چشمش ترک برمیدارن.  همیشه به نظرم میومد این قضیه 

چیزی باشه خیلی ساده . خیلی احمقانه . اینقدر احمقانه که تنها تصوری

از بافته ها داشته باشی و بس اما   .  .  .

 

                                                                                

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:11 توسط حسن شیرعلی |
امنیت

 

 

       امنیت توی سطح جامعه واقعا نعمتیه که توصیف کردنش در کلمات

نمیگنجه .  جامعه ای که به خیلی چیز ها در حد خفگی آلوده باشه و هیچ

راه نجاتی نبینه . قصدم تبدیل کردن اینجا به صفحه ی حوادث روزنامه ها

نیست . صرفا می خوام چند تا از این موارد که داره زیاد میشه  رو بنویسم .

شاید که تکرار مکررات کردن یه فایده ای داشته باشه .  

       اگه اشتباه نکنم همین سه یا چهار هفته پیش بود . نزدیک خونه ی

یکی از اقوام ، رستوران جدید التاسیسی بود . تازه داشت شناخته میشد .

برای مراسم یا دور هم نشستن ها بهش رجوع میکردن . یه شب یه خانواده

به یه مناسبتی با آشناها جمع میشن اونجا . بچه ها هم مشغول بازی توی

محوطه ی رستوران و چرخ خوردن لای میز ها و . . .    همه  سرشون گرم

مراسم و شلوغ پلوغی ها بود .   این وسط یکی از بچه ها گم میشه . مادره

نگران میشه و میفتن دنبالش که کجا رفته  .  بعد کلی بالا و پایین پیداش

میکنن .    دعوا با بچه که کجا بودی ؟ نصفه جون شدیم .  حالا چی ؟ دختره

همش 4 سالش بوده . اینا تموم میشه . میرن خونه . مادر میاد لباس بچه  رو

عوض کنه . میبینه لباس زیر بچه  .  .  .  هول ورش میداره که چی شده و . . . 

یکی از خدمه ی رستوران ، که من به شخصه نمیدونم چجور عقده ی روانی

میتونسته داشته باشه ، بچه رو به یه بهانه ای برده بوده پایین توی انبار و .  .  .  

        اینکه طرف اینقدر روانی بوده که تا فرداش همونجا مونده و فرار نکرده . یا

اینکه چرا باید یه همچین اتفاقی بیفته و اینکه در اون رستوران رو به خاطر همین

موجود روانی بستن و   . . .    بماند .

 

        یکی از دوستام ساعت 6 بعد از ظهر از در خونه میاد بیرون . تا سر کوچه

میاد . به سر خیابون که میرسه یه موتوری طوری با مشت میزنتش که این بدبخت

ولو میشه تو پیاده رو بعد دست میندازن گوشی و کیف پول و عینک و هرچی

دستشون میرسه رو تو کمتر از چند ثانیه بر میدارن و الفرار . خدا رو شکر به خیر

گذشت و چیزیش نشد . ولی معمولا تو اینجور مواقع یه چیزی میشه . یه آسیب

جبران ناپذیر .

        چند روز پیش ، تو این برنامه ای که این زورگیر ها و مواد فروش ها رو

میگیرن ، بعد باهاشون مصاحبه میکنن ، 4 نفر رو آورده بودن . میگفت شما

چیکار میکنید ؟ طرف جواب میداد یه راننده با یه نفر صندلی عقب ، میریم 

یه مسافر میزنیم ، دو نفر هم بعد سوار میشن ، بعد طرف رو لختش میکنیم .

حالا طبق آمار چندین مورد ضرب الشتم شدید و آسیب دیدگی های جبران

ناپذیر گزارش شده بود . بعد به تک تکشون میگفت شما چطور شد اینطور

شدید بلا استثنا جواب میدادن من کاره ای نبوم . فقط  به خاطر اون یکی

رفتم . بی شرف ها همه با هم همینو میگفتن . بعد از یکیشون پرسید شما

چیکاره ی گروه بودی ؟ گفت : والا من کاره ای نبودم فقط راننده بودم . اصلا

نمیدونستم چیکار میکنن . بعد ازش پرسید شما که نمیدونستی چند بار

باهاشون رفتی ؟ جواب داد : حدودا 30  35 بار .  .   . 

 

قصدم گیر دادن به چیزی نبود . نه گیر دادن به جامعه نه الکی انتقاد کردن .

فقط چیزایی مثل این مثل خوره میفته به جون آدم .

 

 

 

                                                                         موفق باشید .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:41 توسط حسن شیرعلی
آرزوی محال

 

 

 

 

       سلام .

 

والا قضیه از این قراره :      نه که من کلا آدم خیلی خوش فکری هستم ،

اصلا هم فعلا میلی ندارم مطلبی بنویسم که شبیه قبلی ها باشه ، بعد از کلی

 فکر و اندیشه و زور زدن و اینها ، به هیچگونه نتیجه ی مفیدی  نرسیدم . لذا

  از اونجایی که  بعضی عناصر هی میان و میگن : (( چقدر همش این خیابون

و خانومه و اینها  و حالمون بد شد )) و  . . .   با منتها درجه ی توان ، دو دست

را به سوی آسمان خدا بلند کرده بودم و داشتم میاوردم که قایم بزنم تو سر

خودم و فریاد وا مصیبتا سر بدم که توی این چرخش چرخ روزگار !!! یه وبلاگ

خیلی زیبا و دوست داشتنی رویت شد !!!!! این وبلاگ مال کسی نبود جز بهنام.

ایشون نشسته بود و از آرزو های محال و خواسته های نرسیدنی خودش

گفته بود و اینها . من هم دیدم عجب !!!  چه عمل حسنه ای  !!! البته شایان

به ذکره ایشون هم از وبلاگ خاطره خانوم این طرح رو گرفتن . من هم  برای کوری

چشم هرچه انسان حسود و درآمدن چشم تنگ نظران کوته بین اقدام به نوشتن

 بخش کوچکی از خواسته های نه چندان بزرگ ولی محال خودم کردم . باشد

که این گونه استغاثه به گوش حضرت ربوبی برسد و چند تاییش براورده شود .

انشاالله .  .  .

 

1_ واقعا دوست داشتم میتونستم توی زمان حرکت کنم . البته نه فقط تنها

توی زمان . آخه اینجوری خیلی هم فایده نداره . عاشق اینم که میتونستم توی

زمان و مکان جابجا بشم .   مثلا میرفتم پیش ناپلئون . با هیتلر یه ملاقات

خصوصی ترتیب میدادم . به کلی آدم های کوچیک و بزرگ سر میزدم . زندگی

های مختلف رو از نزدیک میدیدم . حالا چون از حد آرزو خارج میشه کاری به

عربستان ندارم . ولی واقعا خیلی خیلی دوست داشتم که میتونستم توی زمان

و مکان به راحتی حرکت کنم . 

2 _ کلا تا جایی که یادمه به خودم اثبات کردم که من هم به راحتی میتونم یه

آدم حریص باشم . ولی چیزی که دلم خواسته این بوده 30 میلیون دلار نقد تو

حساب بانک سوئیس باشه . همینجوری واسه خودش . 50 میلیارد تومن تو چرخه

 داشته باشم . 5 میلیارد هم پول دم  دست  تو حساب . اونوقت شاید مال و دارایی

کفایت کنه . البته  قابل به ذکره که  عمرا خونه و ماشین رو با این قاطی نکنید .

 سوا . حالا خرج سفر دوردنیا و درامد ماهیانه و اینکه اینا تموم نشه و  . . .

3 _ یه راهی بلد بودم که میتونستم غیب بشم . دیده نشم ولی همه رو ببینم . نه

از این شنل نامرئی ها  و این چیزا ها . نه  . مثلا هر موقع اراده میکردم نامرئی میشدم .

 تبدیل میشدم به هوا . به یه نوع گاز . به یه چیزی مثل روح . به چیزی که میشه

از داخلش رد شد . میتونستم بعضی وقتها جسمم رو هم به روح یا چیزی که جسم

نباشه تبدیل کنم .

4 _ عاشق اینم که مثلا کف دستم رو بگیرم سمت یه خونه بعد خونه با خاک یکسان

 بشه . یک حالی میده . خیلی جالبه . خارق العاده است . آدم واقعا لذت میبره .

5 _ یه روز که میرم بیرون ببینم همه کور شدن . همه دارن به صورت مسری کور

میشن . از بزرگ تا کوچیک  بعد این وسط فقط من کور نشده باشم . بعد فقط نگاه

کنم . فقط و فقط نگاه کنم . آدم ها رو نگاه کنم . و باهاشون راه برم و زندگی کنم .

البته الان که خوب فکر کردم دیدم بهتره که من و بهنام با همدیگه کور نشده باشیم .

و دو نفری فقط و فقط نگاه کنیم . خب آدم یه کمک هم داشت باشه خوبه . ( به خود

همین خدا جون این قضیه همون قضیه ی کوری  ساراماگوهه . کشتید من را . )

6 _ یه بار هم که شده تیم ملی ایران ازگروهش مثل بچه آدم بره بالا و تا لحظه آخر

 خون به دل آدم نکنه .

7 _ سالی فقط 10 درصد بره روی قیمت خونه .

8 _ خلق الله راه به راه از همدیگه ندزدن . تا یه ذره کمبود میشه ، نون میشه خدا

تومن ، یه هیتر میشه قیمت جون آدمیزاد . مردم اینقدر خونخوار نباشن . اینقدر

 آدمخوار نباشن .

9 _ عزت الله انتظامی هیچ وقت نمیره . و همچنین گابریل گارسیا مارکز . و خوب

 سلینجر رو هم اضافه کنید .

 

بسه دیگه بقیه اش هم بماند برای بعد .

حالا ولی انصافا خودم هم میدونم . لازم نیست شما بگید . هر آرزوی محالی که دارم

براورده بشه این 6 و 7 و 8   نمیشه . هیچ جور فریاد و ناله و استغاثه به هر جایی

حتی خدا هم کارگر نیست .

 

             ............................................................................        والسلام .

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:12 توسط حسن شیرعلی

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا